آن . فرخى گفت :
بيت
نيكو مثلى زده است شاها دستور * بز را چه بانجمن كشند و چه بسور
و لبيبى گفت : [ بيت ]
سورى تو جهان را بدل ماتم سورى * زيرا كه جهان را بدل ماتم سورى
سوسمار : مانند راسو است و عرب آن را « ضب » گويند و زنان پيه او را از بهر فربهى خورند . رودكى گفت : [ بيت ]
چنان باد در آرد بخويشتن * كه مىگويم خوردست سوسمار
سوفار : دو معنى دارد : 1 - مقام زه در تير .
كمال الدين گفت : [ بيت ]
تير فكرت چو درآرد « 1 » بكمان تدبير * در مجارى « 2 » غرض غرق كند تا « 3 » سوفار
ب - سوراخ سوزن بود . سوزنى گفت :
[ بيت ]
من سوز نيم شعر من اندر پى آن شعر * نرزد بيكى سوزن سوفار شكسته
سيفور : جامهء ابريشمين باشد . ظهير الدين فاريابى « 4 » گفت : [ بيت ]
كناغ چند ضعيفى به خون دل بتند * بجمع آرى كاين اطلس است و آن سيفور )
فصل شين « 5 »
( شار : « 6 » نام حبشه و بناى بلند و اسم پادشاه غرجستان است و بمعنى فراخ نيز باشد )
شاكار : « 7 » و بروايتى شاهكار « 8 » ( بيگار ) باشد و مجرك « 9 » نيز خوانند و آن كارى باشد ( نه بر مراد مردم و ) بيمزد « 10 » ( يا از شرم يا بقهر ، ايشان را بر آن دارند و شاهكار بدين سبب گويند ) كسائى گفت :
بيت
نكنى طاعت و آنگه كه كنى « 11 » سست و « 12 » ضعيف * راست گويى كه همه سخره « 13 » و شاكار كنى
شاوغر : « 14 » ( ولايت است بر كنار ماوراء النهر و آنجا بيابان ريگ است و از آن سوى ريگ ولايت و درين شاوغر مردم بيشتر جولاهگى كنند و كرباس بافند . ابو العباس گفت : [ بيت ]
روزم از دودش « 15 » چون نيمشب است * شبم از بادش « 16 » چون شاوغ را )
شپور : « 17 » ناى روبين بود .
شخار : « 18 » چيزيست چون نمك پاره « 19 » و خاكستر گون بود زنان با نوشادر روزى بالاى « 20 » حنا « 21 »
هامش
( 1 ) - د : دارد ( متن از دهخدا )
( 2 ) - د : مجازى ( متن از دهخدا )
( 3 ) - د : ناتا
( 4 ) - د :
فاريانابى
( 5 ) - ك : عنوان را ندارد
( 6 ) - اين لغت فقط در « ك » آمده است
( 7 ) - ك : « شاهكار و محرك كار پى اجرت و مزد باشد » . اين لغت در نسخهء « ك » پيش از لغت « شار » ضبط شده است
( 8 ) - شاكار
( 9 ) - ط :
محرك
( 10 ) - د : مزد
( 11 ) - ط : و آنگاه كنى
( 12 ) - ط : « و » ندارد
( 13 ) - ط : راستگوئى در اسخرهء و شاكار كنى
( 14 ) - ط : « شادغر : ناى رويين بود » / ك : « شادغر - ناى رويين است » ( معنى لغت « شپور » كه بدنبال « شاوغر » ضبط گرديده به اين لغت داده شده است )
( 15 ) - « لف 149 » دردش
( 16 ) - « لف 139 » :
يادش
( 17 ) - استاد فروزانفر : « بعبرانى : شبور »
( 18 ) - فروزانفر : ( در بشرويه « اشخار » گويند ) / ك :
« شخار - چيزى است نمكدار خاكستر گون كه زنان با نوشآذر در دست [ كذا عبارت ناتمام ] »
( 19 ) - ط : چيزى كه نمك پاره .
( 20 ) - ط : روزى بالائى
( 21 ) - د : چينى ( در حاشيه : حنى )