تخطي إلى المحتوى الرئيسي

صحاح الفرس ( فارسى ) — صفحة 106

مساهمون:

ص١٠٦
و پدرم گفت : [ بيت ]
ترا كه چهره بكردار ارغوان و گل است * چه غم زرنگ رخى همچو زعفران و زرير )
زغار : « 1 » دو معنى دارد : اول « 2 » زمين نمناك باشد . دوم « 3 » چيزى رنگ برآورده بود . ( رودكى گفت : [ بيت ]
تو شان زير زمين فرسوده كردى * زمين داده بريشان بر زغارا
زنبر : گليمى يا مشك يا تختهء پهن باشد از هر دو سردستهء چوب نهاده تا به دو تن خاك و گل و آب و هر چيزى برند . دقيقى گفت : [ بيت ]
كنون كنده و سوخته خانه‌هاشان * همه باز برده بتابوت و زنبر )
زوار : « 4 » دو معنى دارد اول زندانيان باشند « 5 » دوم تيمار بر بود اعنى « 6 » آنكه خدمت كسى كند كه محبوس بود « 7 » . ( عنصرى گفت : [ بيت ]
بنديان داشت بىزوار و پناه * برده با « 8 » خويشتن بجمله « 9 » به راه
فردوسى گفت : [ بيت ]
بهارش توى غمگسارش توى * بدين تنگ زندان زوارش توى
زير : آوازهء تيز باشد . سوزنى گفت : [ بيت ]
تن چو زير و چهره چون زر شد بدانديش ترا * تا ترا بيند كه زربخشى همى بر بانگ زير
و پدرم گفت : [ بيت ]
چو زير نالهء زارم هميشه در كارست * نفورم از مى ناب و ملولم از بم و زير
زينهار : امان خواستن باشد . حكيم انورى گفت : [ بيت ]
مجلس عالى علاء الدين « 10 » كه از دست سخاش * زر ز كان خواهد امان و در ز دريا زينهار
زيور : آرايش باشد و زرينه و سيمينه كه زنان بر خود بندند . شيخ سعدى گفت : [ بيت ]
بزيورها بيارايند وقتى خوبرويان را * تو سيمين تن چنان خوبى كه زيورها بيارايى )

فصل ژى « 11 »

ژاغر : حوصلهء مرغ باشد « 12 » . عنصرى گفت « 13 » : [ بيت ]
خورند از آنچه بماند ز من ملوك « 14 » زمين * تو از پليدى و مردار پر كنى ژاغر « 15 »
( ژكور « 16 » : بخيل و دزد باشد . رودكى گفت « 17 » : [ بيت ]
چرخ فلك هرگز پيدا نكرد * چون تو « 18 » يكى سفله و دون و ژكور
خواجه ابو القاسم از ننگ تو * بر نكند سر بقيامت ز گور
هامش
( 1 ) - ك : « رغار - زمين نمناك و چيز زنگ برآورده باشد » ( 2 ) - د : « 1 » ( 3 ) - د : « ب » ( 4 ) - ك : « زوار - محبوس و تيمار هر دو است » ( 5 ) - د : باشد ( 6 ) - ط : تيمار بر كند يعنى ( 7 ) - د : كه او بندى باشد يا در چاهى ( 8 ) - د : برديا ( 9 ) - د : جمله ( 10 ) - د : على الدين ( متن از ديوان انورى ) ( 11 ) - ك : عنوان را ندارد ( 12 ) - ك : « حوصلهء مرغان است » ( 13 ) - ك : گفته ( 14 ) - د : طوك ( در حاشيه : « ملوك زمين ظ ، زمن » ) ( 15 ) - ك : « توئى ملوك جهان و حكيم درد عنصر ولى پليدى و مردار پر كنى ژاغر [ كذ ] » ( 16 ) - ط : اين لغت را ندارد ( 17 ) - ك : گفته ( 18 ) - ك :« چرخ و فلك نيرچه * پيدا كند چونكه توئى . . . . . . »