تير : « 1 » اول بمعنى نصيب آمده است چنان كه حكيم قطران گفت :
بيت
لاله سرخى يافته بهره ز تو وقت بهار * آبى از من يافته زردى « 2 » بگاه تير تير
ديگر بمعنى پاييز است و تير نصيب را نيز ذكر كرد . [ عنصرى گويد « 3 » ]
بيت
اگر به تير مه از جامه [ بيش ] « 4 » بايد تير * چرا برهنه شود بوستان چو آيد تير
ديگر بمعنى تيره آمده است . حكيم سوزنى گفت : بيت
پيرى چون عمر من نه مه و سال « 5 » صيد كرد * شد روزگار روشن او چون شبان تير
تيمار : اول انديشه ، دوم نگاهداشتن كسى بود « 6 » .
فصل جيم
جدر : شتر چهار ساله باشد « 7 » .
فصل خاء
خر « 8 » : گل سياه بود . عنصرى گفت :
بيت
دلش نگيرد « 9 » زين كوه و دشت و بيشه و رود * سرش نپيچد زين آبگير لورهء « 10 » خر « 11 »
خاور : « 12 » گويند مغربست . رودكى گفت :
بيت
مهر ديدم بامدادان چون بتافت * از خراسان سوى خاور مىشتافت
ختنبر : « 13 » آنكس باشد « 14 » كه گويد مرا چندين چيز است و هيچ نداشته باشد . ابو العباس گفت : بيت « 15 »
با فراخى است و ليكن بستم تنگ زيد « 16 » * آنچنان شد كه چو او هيچ ختنبر نبود
خرانبار : « 17 » آن جماعتى باشند كه با يكى مجامعت كنند . لبيبى گفت :
بيت
يكى مو آجر بى « 18 » شرم ناخوشى كه ترا * هزار بار خرانبار كرد پيش عسس
خسر : « 19 » پدر زن باشد و مادر زن .
خشكامار : « 20 » بمعنى آمار است يعنى استقصاء « 21 » .
خشنسار : « 22 » مرغى است بزرگ سفيد تيرهگون .
دقيقى گفت :
بيت « 23 »
از آن كردار كو مردم ربايد * عقاب تيز بربايد خشنسار « 24 »
هامش
( 1 ) - ك : « تير - بمعنى نصيب و بمعنى پاى [ ظ : پاييز ] هر دو آمده است و امثله را ندارد
( 2 ) - ط :
سرخى
( 3 ) - داخل قلاب از « لف 139 » : « عنصرى گويد »
( 4 ) - داخل قلاب از « لف 140 »
( 5 ) - ط : سال
( 6 ) - ك : « دويم نگهداشتن راز است »
( 7 ) - ك : است
( 8 ) - : « خر - گل سياه است چنان كه به مثل گويند :
فلان چون خر در خر ماند « و مثال را ندارد
( 9 ) - ط : بگيرد
( 10 ) - ط : لوزه
( 11 ) - « لف 137 » :
« . . . آب گند و لوره و خر »
( 12 ) - ك : « خاور - بعضى گويند مغربست و بعضى گويند شهريست قريب با سطخر » و مثال را ندارد
( 13 ) - ط : جنستر / ك : خشنير
( 14 ) - ك : است
( 15 ) - ك : مثال را ندارد
( 16 ) - ط : زند
( 17 ) - ك : نيز اين لغت را ندارد
( 18 ) - ظ : تى
( 19 ) - ط : خسير / ك : خنسير ( ضبط متن از « لف 135 » ) و در ذيل لغت « يار » در آخر همين باب آمده :« چه نيكو سخن گفت يارى به يارى * كه تا كى كشم از خسر ذل و خوارى »( 20 ) - ك : « خشكامار - كسيست كه مستسقى ( ظ : مستقصى ) باشد
( 21 ) - ط : استسقا ( تصحيح متن از « لف 125 » ) نيز رجوع شود به معنى لغت « آمار » در همين باب از اين كتاب
( 22 ) - ط : خشيسار / ك : خشنشار
( 23 ) - ك : مثال را ندارد
( 24 ) - ط : خشسار