خنجير : « 1 » بوى دود و چربى باشد . خسروانى گفت :
بيت
بگذرد ساليان كه برنايد * روزى از مطبخش همى خنجير
خنور : آلت خانه باشد « 2 » .
خنيور : « 3 » صراط باشد .
خواليگر : طباخ و خوانسالار باشد « 4 » . فردوسى . گفت :
بيت
يكى خانه او را بياراستند * بديبا و خواليگران خواستند
خير خير : « 5 » هرزه هرزه و بيشرم باشد بمعنى خيره .
سوزنى گفت :
بيت
در هر گناه سخرهء ديوم به خير خير * يا رب مرا خلاص كن « 6 » از ديو سخره گير
و هم او گفت :
بيت
از جهان آوازهء عدل تو ظلم آواره كرد * ظلم كو ظالم كجا افسانه گويم خير خير
فصل دال « 7 »
( دانشگر : دانشمند باشد . طيان گفت : [ بيت ]
كه دانشگر اين قولها بشنود * پس آنگه زمانى فرو آرمد
داور : نام بارى تعالى است .
دبير : نويسنده باشد . امير معزى گفت : [ بيت ]
چون دبير تو نگارد بقلم نام تو را * آسمان بوسه دهد بر قلم و دست دبير )
دختندر : « 8 » دختر پدر باشد از زن ديگر و بيت مستشهد اين لغت در ذكر پسندر آورديم « 9 » .
( دستور : وزير باشد . حكيم انورى گفت : [ بيت ]
آفرين بر حضرت دستور و بر دستور باد * جاودان چشم بد از جاه و جمالش دور باد )
دستوار : « 10 » چوبدستى بود .
( دستيار : يارى ده باشد . عنصرى گفت : [ بيت ]
دستيار و ستور و كار سفر * ساخته كرد هر چه نيكوتر
و كمال الدين اسمعيل گفت : [ بيت ]
نباشد ترا مانع از كرد كارت * اگر بىكسان را كنى دستيارى )
دهار : غار و دره باشد « 11 » .
( دو پيكر : نام جوز است . عنصرى گفت : [ بيت ]
سپهسالار ايوان كمالش * دو پيكر كرد عقل اندر دو پيكر
و پدرم گفت : [ بيت ]
ز جمع حكيمان با راى صايب * بيك فكر يك سته صانع ( كذا ) دو پيكر
هامش
( 1 ) - ك : اين لغت را نيز ندارد
( 2 ) - ك : است
( 3 ) - ط : حسور / ك : خنبسنبور ( كذا ) [ اين لغت در اصل چينود - چينوت بوده ( رجوع شود بمقالهء « چينودپل » در مقدمهء چاپ جديد « گاتها » گزارش استاد پورداود نشريهء انجمن زرتشتيان ايرانى بمبئى 1952 صفحهء يث - يغ ) و بتصحيف به چند صورت خوانده شده كه صورتى از آن « خنيور » ( ضبط متن حاضر ) است در شعر اسدى ( لف ، حاشيهء 146 ) :بدانى كه انگيزش است و شمار * هميدون به پول خنيور گذارو با خاء ( خينور ) بتقديم ياء بر نون بر وزن بىخبر نيز آمده است در شعر اورمزدى ( لف 146 ) :اگر خود بهشتى و گر دوزخى * گذارش سوى خينور پول بود ]( 4 ) - ك : « طباخ و خان سالار [ ظ : خوانسالار ] است » و مثال را ندارد
( 5 ) - ك : « هرزه هرزه و بيشرم است » و امثله را ندارد
( 6 ) - ديوان : ده
( 7 ) - ك : عنوان را ندارد
( 8 ) - ك : دخشندر
( 9 ) - ك : « دختر پدر باشد از زنى ديگر »
( 10 ) - ط : دستور ( ظ : دستوار ) / ك : « دستور - بمعنى وزير و رخصت دادن و چوبدستى هر سه است »
( 11 ) - ك : است