تخطي إلى المحتوى الرئيسي

صحاح الفرس ( فارسى ) — صفحة 105

مساهمون:

ص١٠٥

فصل راء

رامشگر : سرودگوى و مطرب باشد . رستگار : خلاص يافته باشد از عذاب و زحمت . حكيم انورى گفت : [ بيت ]
راست‌كارى پيشه « 1 » كرده است از براى آنكه نيست * در قيامت هيچ‌كس جز راستكاران رستگار )

فصل زاء

زر : چند معنى دارد : اول « 2 » مردم پير را گويند . دقيقى گفت : بيت
همى نو بهار آيد و تير ماه * جهان گاه برنا شود « 3 » گاه زر
دوم نام زال زر « 4 » است « 5 » ( پدر رستم و او را زر جهت آن گفتند كه از مادر سپيد موى زاد به شكل مردم [ پير ] « 6 » . سوزنى گفت : [ بيت ]
گاه برهان كفايت نى « 7 » زرين تن او * بهم اندر شكند نيزهء زال زر سام )
زاستر : « 8 » يعنى جدا شد و « 9 » دور شد . زاور : « 10 » دو معنى دارد اول زهره باشد از آن هر چيز . دوم سياه بود ( رودكى گفت : بيت « 11 »
مگر بستگانند و بىتوشگان * و بيچارگانند و بىزاورا « 12 » )
زبگر : « 13 » باد بود كه در دهان كنند و دست بر آن زنند تا باد بيرون شود « 14 » ( آن را بطر نيز خوانند . منجيك گفت : [ بيت ] « 15 »
پيوسته ز احمقيت باشد * . . . . . . . . . . . . . . .
گردن ز در هزار سيلى * پفجت [ ز در ] هزار زبگر « 16 »
ديگرى گفت : [ بيت ]
گويى كه منم مهتر بازار نمدها * بس كاج خورد مهتر بازار و زبگر )
زرير : « 17 » گياهى زرد است « 18 » . ( عنصرى گفت : [ بيت ]
دل و دامن تنور كرد و غدير * سرو و لاله كناغ كرد و زرير
و سوزنى گفت : [ شعر ]
ماه پروردين حرير فستقى بخشيده بود * مر درخت باغ را زو باغ « 19 » شد زينت‌پذير
تير مه زينت بگردانيد بستان را و داد * آن حرير فستقى را رنگ دينار و زرير
هامش
( 1 ) - د : پيشه كن كرده است ( روى لفظ « كن » خط كشيده شده ) ( 2 ) - د : « 1 » ( 3 ) - ك : بود ( 4 ) - د : « زر » ندارد ( 5 ) - ك : « دويم اسم زال است » ( 6 ) - داخل قلاب از فروزانفر ( 7 ) - د : بى ( دهخدا در حاشيه : نى ؟ ؟ ) / فروزانفر : « نى / نى زرين تن كنايه از قلم است » ( 8 ) - ك : « زاستر : جدا و دور » ( 9 ) - ط : درر ( 10 ) - ك : « زاور - اول زهره حيوانات و انسان است دويم سياه - رنگ بود » ( 11 ) - « لف 129 » :مگر بستگانند و بيچارگان * و بىتوشگانند و بىزاورا( 12 ) - د : « اى چاركانيد و بىنازآوران « متن با توجه بضبط « لف » ( 13 ) - ط / ك : زابكر ( دهخدا در حاشيهء نسخهء د : « ظ ، زبعز » ) ( 14 ) - ط : « باد بود كه در دهان كنند تا باد بيرون نرود و دست بر آن زنند / ك : « آنست كه باد در دهان كنند و دست بر آن زنند » ( 15 ) - د : احمقيست اسد ( 16 ) - اصلاح شعر از فروزانفر ( 17 ) - ط : رزير ( 18 ) - ك : زرد رنگست ( 19 ) - د : از باغ ( متن تصحيح دهخدا در حاشيهء نسخه )
صحاح الفرس ( فارسى ) — صفحة 105 | محمد بن هندوشاه نخجوانى