تخطي إلى المحتوى الرئيسي

صحاح الفرس ( فارسى ) — صفحة 102

مساهمون:

ص١٠٢
پرگر : طوق زرين باشد و از پرگار « 1 » مشتق است « 2 » دقيقى گفت : بيت
عدو را از تو بهره غل و پابند « 3 » * ولى را از تو بهره « 4 » تاج و « 5 » پرگر
پرندآور : تيغ گهردار « 6 » باشد . دقيقى گفت : بيت
بينداخت تيغ پرند آورش * همى خواست از تن بريدن سرش « 7 »
پسندر : « 8 » پسر پدر باشد از زن ديگر يا پسر « 9 » مادر از شوى ديگر . [ عنصرى گفته : بيت
جز بما دندر نماند اين جهان كينه‌جوى * با پسندر كينه دارد همچو باد ختند را ] « 10 »
پيشار : « 11 » دو معنى دارد اول شاش بيمار بود كه بطبيب بنمايند تا علت پيدا شود دوم . . . « 12 »

فصل تاء « 13 »

تار : « 14 » چند معنى دارد اول ميان سر باشد . ابو شكور گفت : بيت
زدن مرد را تيغ بر تار خويش * به از بازگشتن ز گفتار خويش
دوم تار موى و ابريشم باشد . پدرم گفت : رحمة اللّه عليه : بيت
از حياتم تار مويى ماند بر سار وجود * واى بر من گر فراقش بگسلد تار دگر
سوم بمعنى تاريك باشد . تبار : اصل مردم باشد « 15 » . فردوسى گفت : بيت « 16 »
چو اندر تبارش بزرگى نبود * نيارست نام بزرگان شنود
تبير : « 17 » طبل باشد . تندر : رعد باشد ( منجيك گفت : [ بيت ] « 18 »
دل من آمده در شوق تو چون تندر جوشان * خوش آن زمان كه كشم تنگ اندر آغوشت ( كذا )
] تندور : « 19 » بمعنى تندر است .
هامش
( 1 ) - ط : پر كاه ( 2 ) - ك : « پرگر - طوق است » و مثال را ندارد . ( 3 ) - ط : « از تو عله بهر و يا بند » / « لف 132 » : « بهره غل و پاوند » ( 4 ) - د : بهر ( 5 ) - د : « و » ندارد ( 6 ) - د : گهردار ( 7 ) - ك : مثال را ندارد ( 8 ) - د : « پسندر - زينت ( دهخدا در حاشيه : ربيب ) و دوختر زينته ( كذا ) و معنى دندر حاسوى دادار و دادور ( كذا ) » . اين عبارت در نسخهء « د » تصحيح نشده و در لغت‌نامه هم نقل نگرديده و اصلا بضبط صحاح الفرس در آنجا اشاره نشده است ( 9 ) - ك : از اينجا ببعد را ندارد ( 10 ) - ( داخل قلاب نقل از وفائى و « لف 145 » و رجوع بلغت « دختندر » از متن حاضر شود و در آنجا آمده : بيت مستشهد اين لغت در ذكر « پسندر » آورديم ) ( 11 ) - نسخهء « د » از اين لغت تا لغت « دانشگر » را ندارد يعنى تا آغاز « فصل دال » را ندارد . / « لف 128 » پيشيار ( 12 ) - ك : « پيشار » بول بيمار است كه بطبيب نشان دهند » ( 13 ) - ك : عنوان را ندارد ( 14 ) - ك : « تار - اول ميان سر باشد دويم تار موى و ابريشمست . ( سيم ) بمعنى تاريكى » و امثله را ندارد ( فروزانفر : پس « تارك » مصغر همين كلمه است يعنى « تار » ) ( 15 ) - ك : است ( 16 ) - ك : مثال را ندارد ( 17 ) - ك : اين لغت را نيز ندارد ( 18 ) - « ك » اين مثال را دارد / استاد فروزانفر : [ « اگر مصراع اول را معتبر بشماريم از هزج تام است و بنابراين مصراع شايد چنين بوده است : « خوشا آن دم كه چون جان تنگ گيرم اندر آغوشت » و اگر مصراع دوم را معتبر بشماريم كه از بحر مجتث است مصراع اول را اين‌طور بايد خواند : « دل من آمده در شوق تو چو تندر جوشان » و با اين‌همه اين دو مصراع بهم از لحاظ معنى ارتباط روشنى ندارد ] ( 19 ) - ك : « تندور - بمعنى رعد تند است »