اين جهت خيلى مقصر نباشد . زيرا بسيارى از انسانها بر اين خوى و طينت آفريده شدهاند . اصلى كه وى براى فلسفهء خود تأسيس كرده و در چهارچوب آن زندانى گشته است ، اين است كه منشأ ادراك بشر را به تجربهء حسى منحصر نموده است .
بنابراين ، از نظر لاك هرآنچه در دايرهء تجربهء حسى نگنجد ، بايد مورد انكار واقع شود . درحالىكه حكم روشن عقل در نهايت وضوح اعلام مىدارد وجود صفت بدون وجود موصوف ، و هستى عرض بدون هستى معروض در خارج امكانپذير نيست . وجود معروض نيز در نهايت چيزى جز جوهر نيست . اكنون اگر هركس به واسطهء پايبند بودن به يك اصل ، كه خود آن اصل ريشهء عقلانى ندارد ، حكم روشن و صريح عقل را ناديده انگارد ، ناچار بايد براى توجيه سخن خويش به پريشانگويى متوسل گردد و اين درست همان عملى است كه لاك مرتكب شده است .
وقتى لاك مىگويد : براى توجيه وجود كيفيات در خارج ناچار است وجود جوهر را فرض نمايد ، ناخودآگاه در مقابل حكم روشن عقل خضوع كرده و تسليم گشته است . ولى بلافاصله با يك مغالط مىخواهد از زير بار حكم عقل شانه تهى كند .
بدين جهت مىگويد : مفهوم ذهنى ضرورتا دليل بر وجود خارجى آن نخواهد بود . . .
در پاسخ وى بايد گفت مسلم است كه هرگونه مفهوم ذهنى هرگز دليل وجود خارجى آن نخواهد بود ، مانند بسيارى از مفاهيم ساختگى كه انسان آنها را ابداع مىنمايد ، ولى تصور وجود جوهر در خارج صرفا يك مفهوم ساختگى نيست كه ذهن ابداع كرده باشد ؛ بلكه عقل به ضرورت وجود جوهر در خارج حكم مىكند . فرض وجود يك شىء با حكم عقل به ضرورت وجود يك شىء در خارج كاملا متفاوت است . فرض وجود شىء براى ذهن انسان بسيار آسان است . زيرا ذهن قادر است بسيارى از اينگونه مفاهيم را به آسانى و بدون هيچ ملاك و ضابطهء عقلانى در درون خود اختراع و ابداع نمايد . ولى حكم به ضرورت وجود يك شىء ، كه چيزى جز ادراك ضرورت وجود نمىباشد ، آسان و بىملاك نيست كه ذهن انسان از روى هوس و تفنّن هروقت خواسته باشد آن را در درون خود ابداع نمايد و اگر احيانا نخواسته باشد ، از آن صرفنظر كند . آنچه را لاك ادعا كرده كه « مفهوم ذهنى
طب و فلسفه ، علوم طبيعى ( فارسى ) — صفحة 212
مساهمون: اسماعيل ناظم
ص٢١٢