تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طب و فلسفه ، علوم طبيعى ( فارسى ) — صفحة 209

مساهمون:

ص٢٠٩
قول قدما دربارهء جوهر اين بوده كه چيزى است كه اوّلا قائم به ذات است ؛ ثانيا حامل و محلّ اعراض است ؛ ثالثا هميشه موضوع قضيهء منطقى قرار مىگيرد و هرگز محمول واقع نمىشود . لاك اين مفهوم را كاملا قبول ندارد و قولش دربارهء جوهر قرين با شك و بدبينى است ، زيرا آن را امر مجهولى مىداند كه ذهن براى توجيه كيفيات ناچار است فرض نمايد و وجود معلول و محصّلى ندارد و به وسيلهء احساس ظاهر يا احساس باطن قابل ادراك نيست و در حقيقت زمينهء وجود اعراض و كيفيات است كه ذهن نمىتواند آنها را بدون حلول در چيزى تصور كند ؛ و لذا يك عامل وحدتى بايد آنها را به هم نگاه دارد كه همان جوهر است . ولى لاك از اين تعبير راضى نيست و مثل اينكه تصديق به وجود جوهر را از لحاظ مصالح دينى كرده نه از اين جهت كه واقعا به آن معتقد است . در تعريف آن مىگويد تصورات ساده كه هميشه باهم مورد تجربه قرار مىگيرد و به وسيلهء ذهن متحد شده و هميشه باهم مورد تجربه قرار مىگيرد و به وسيلهء ذهن متحد شده و موسوم به يك اسم مىگردد ، راجع مىشود به چيزى كه خود قابل تجربهء مستقيم نيست و فقط اعراض و كيفيات آن در تجربه حاصل مىشوند . لاك بين تصور مركب جوهر جزئى و مفهوم كلى جوهر فرق گذاشته و غرض او در كتاب خودش بحث از جواهر جزئى است نه مفهوم كلى جوهر كه امرى نامعلوم است . جوهر جزئى به معنى شىء موجود و وجود واقعى است نه صرف محل يا موضوع اعراض . لاك به واسطهء نظريه‌اى كه دربارهء انحصار منشأ تصورات به احساس ظاهر و باطن دارد ، نمىتواند مفهوم كلى جوهر را قبول كند ؛ زيرا نه در حس ظاهر محسوس است و نه در حس باطن ؛ و اگر باشد ، امر معقول است . اعراض را يكىيكى به حس تجربه مىكنيم ، اما از خود جوهر تجربهء حسى نداريم و صرفا يك مفهوم ذهنى است ؛ ولى وجود مفهوم ذهنى ضرورتا دليل بر وجود خارجى آن نخواهد بود .
طب و فلسفه ، علوم طبيعى ( فارسى ) — صفحة 209 | اسماعيل ناظم