يك موجود زندهء واحد بيشتر است كه متكى به غذا و آب و هوا است . خلاصه اگر جوهريت كافى بودن به خويش باشد و استغناء از چيزهاى ديگر ، قول فيلسوف معروف اسپينوزا را كه كل طبيعت يا خدا را جوهر خوانده است ، درست خواهد بود . « 159 »
پريشانگويى لاك در باب مقولة جوهر
اگر در آنچه از فيلسوف معروف تجربى مسلك ، جان لاك ، نقل شد ، دقت كافى به عمل آيد ، به روشنى معلوم خواهد شد كه اين فيلسوف براى اينكه نمىخواهد به يك حقيقت روشن اعتراف نمايد ، تا چه اندازه كارش به پريشانگويى كشيده شده است .
در جايى ناچار مىشود وجود جوهر را در خارج ، به قول خودش ، جهت توجيه كيفيات فرض نمايد ؛ در جاى ديگر وجود آن را بهطور كلى انكار مىكند ؛ در مورد ديگر محل كيفيات را كه از آن به جوهر تعبير مىشود ، با خود كيفيات مجهول مىداند . از طرف ديگر كيفيات را محتاج به يك عامل وحدت مىداند كه آن عامل وحدت در باب كيفيات جز وجود مقولهء جوهر چيز ديگرى نمىتواند بوده باشد . در مورد ديگر اعتراف مىكند كه يك شىء معين مىتواند اوصاف و عوارض خود را تغيير دهد ، بدون اينكه در شىء بودن آن خلل وارد شود ؛ درحالىكه آن شىء كه اوصاف و اعراض خود را تغيير مىدهد و درعينحال از شىء بودن ساقط نمىگردد ، چيزى جز جوهر نيست .
همهء اين اضطرابها و پريشانگويىها كه در سخنان لاك در باب جوهر ديده مىشود ، از يك عامل يا انگيزه ناشى مىگردد ، و آن عبارت است از اينكه اين فيلسوف در آغاز كار يك اصل را تأسيس كرده و ديگر نمىتواند از آن اصلى كه به دست خود تأسيس كرده ، خارج شود و حتى آمادگى ندارد كوچكترين ايراد و انتقاد در مورد نقص يا خللى را كه احيانا بر آن اصل وارد مىشود ، تحمل نمايد . شايد در
هامش
( 159 ) . منوچهر بزرگمهر ، فلاسفهء تجربى انگلستان ، لاك و باركلى ، ص 48 - 50 .