حالى كه خود طبيعت نابود نمىگردد . در اينجا بلافاصله از يك قانون كلى عقلى مدد گرفته و با اضافه كردن آن به اين مقدمه ، برهان خويش را به اين صورت تكميل مىنمايد : و هر چيزى كه مقتضاى طبيعت ذاتى يك شىء باشد هرگز از آن جدا نمىگردد ؛ مگر اينكه طبيعت آن شىء بهطور كلى نابود گردد . نتيجهء حاصله از اين مقدمات ، همان گونه كه گذشت ، اين است كه حركت به هيچ وجه مقتضاى ذات و جوهر طبيعت اشياء نيست .
با توجه به آنچه ذكر شد ، به روشنى معلوم مىشود ريشهء اشكال و اساس اختلاف در همان مقدمهاى است كه به وسيلهء تقسيم زمان يا مسافت ، حركت را به اجزاء مختلف تقسيم نموده و امكان جدا شدن تكتك اجزاى حركت را از نفس طبيعت توجيه مىنمايد .
اساس اشكال اين است كه به هيچ وجه نمىتوان ادعا كرد حركت از اجزاى مختلف تركيب يافته و هريك از اجزاى آن مىتواند به تدريج از طبيعت جدا گردد ؛ زيرا حركت يك متصل واحد است كه پيوسته و به تدريج از مرحلهء قوّه به مقام فعل درمىآيد . به عبارت ديگر مىتوان گفت حركت ، تجدّد يك متجدد و حدوث يك امر حادث است ؛ يعنى حركت يك نوع دگرگونى است كه پيوسته بين قوّه و فعل در جريان است ؛ ولى در حقيقت آنچه از مرحلهء قوّه به مقام فعل درمىآيد ، چيزى جز همان امر متجدّد كه حركت را ترسيم مىنمايد ، نيست .
از آنچه تاكنون در اينجا ذكر شد ، به آسانى مىتوان دريافت كه حركت و طبيعت آنچنان با يكديگر درآميختهاند كه هرگونه تفرقه و جدايى ميان آنها تصورى واهى و نامعقول خواهد بود ؛ و در اين صورت بايد گفت طبيعت ، جوهرى است سيال و لغزنده كه حقيقت دگرگون شوندهاش پيوسته بين اين دو چيز جريان مىيابد : يكى هيولاى اولى يا نخستين عنصر قابلى اين جهان كه از هر جهت بالقوّه و پيوسته در جريان زوال و نابودى است ؛ و ديگرى فاعل است كه همواره در كار ايجاد و تكميل است و لحظهاى از افاضه و ابداع دريغ نمىكند . به اين ترتيب بايد
طب و فلسفه ، علوم طبيعى ( فارسى ) — صفحة 188
مساهمون: اسماعيل ناظم
ص١٨٨