اين مقدمات آن است كه يك جسم طبيعى هرگز خودبهخود مقتضى حركت نيست ؛ و اگر احيانا جسمى پيدا شود كه خودبهخود مقتضى حركت باشد ، بايد گفت آن جسم در حالت طبيعى خود نبوده و علت وجود اين حركت بازگشت آن جسم به حالت طبيعى خويش است ؛ تا جايى كه هرگاه جسم به حالت طبيعى خود بازگردد ، علت حركت نيز از ميان خواهد رفت و آن را سكون فراخواهد گرفت . به اين ترتيب مىتوان گفت اندازهء حركتى كه مقتضاى جسم باشد ، همان اندازهء دورى جسم از حالت طبيعى خويش است ، كه از طريق قسر يا فشار براى آن حاصل گشته است .
عين عبارت ابن سينا در اين باب چنين است :
كلّ ما اقتضته طبيعة الشّىء لذاته فليس يمكن أن يفارقه إلّا و الطّبيعة قد فسدت . و كلّ جزء من الحركة يفرض للحركة بإنقسام زمان أو مسافة فقد يمكن أن يفارق ؛ و الطّبيعة لم تبطل ، فكلّ حركة تتعيّن فى الجسم فأنّها يمكن أن تفارق و الطّبيعة لم تبطل ، فليس شىء من الحركات مقتضى طبيعه الشّىء المتحرك ؛ فإذا ان وجدت الطّبيعة مقتضية للحركة فإنّها ليست على حالتها الطّبيعية و إنّما تتحرّك لتعود إلى الحالة الطّبيعيّة و تبلغها فإذا بلغتها إرتفع الموجب للحركة . « 153 »
اشكال انكار حركت جوهرى
استدلال ابن سينا در باب انكار حركت جوهرى داراى دو مقدمه است كه يكى از آنها صغراى قياس و ديگرى كبراى آن را تشكيل مىدهند . در مورد اعتبار و درستى كبراى اين قياس جاى هيچگونه ترديد يا اشكال نيست . آنچه مىتواند در اينجا سخت مورد ترديد واقع شود ، همان صغراى برهان است ؛ زيرا در اين مقدمه به جدا گشتن حركت از نفس طبيعت تصريح و استنادشده و اين همان چيزى است كه در حكمت متعاليهء صدر المتألّهين شيرازى به شدت مورد انكار قرار گرفته است .
ابن سينا در مقام استدلال مىگويد : هر جزئى از اجزاى حركت كه از طريق تقسيم زمان يا مسافت حاصل مىشود ، ممكن است از نفس طبيعت جدا گردد . در
هامش
( 153 ) . النجاه ، ص 109 .