زمان خودش تصور نماييم ، ديگر هستى آن شىء نخواهد بود . به اين ترتيب ، اگر فرض شود كه بر هستى يك شىء نيستى عارض مىشود ، بايد هستى آن شىء از زمان خودش رفع گردد ؛ و اين همان چيزى است كه ممتنع و محال بودن آن بديهى است .
خلاصه : هستى هر شيئى از اشياء اگرچه همواره محفوف در بين دو نيستى است كه عبارتند از نيستى سابق و نيستى لا حق ، ولى حقيقت امر اين است كه هيچيك از اين دو نيستى نمىتوانند نيستى آن شىء بوده باشند . زيرا نه نيستى سابق به هستى شىء مربوط است و نه نيستى لا حق ؛ بلكه آنچه مىتواند به هستى شىء مربوط باشد ، نوعى از نيستى است كه برخى از حكما آن را « عدم بديل » خواندهاند .
« عدم بديل » عبارت است از نوعى نيستى كه نقيض هستى شىء است ؛ و اين همان نيستى است كه هستى هرگز آن را نمىپذيرد ؛ همان گونه كه آن هم هستى را به هيچ وجه پذيرا نخواهد شد .
حاج ملّا هادى سبزوارى در حاشيهء شرح منظومه اين مسئله را بدينگونه مطرح كرده است :
. . . على أنّ العدم السّابق ليس عدما له إذ ليس موجود مترّقبا فى غير وقته حتى يكون رفعه هناك عدما إذ لكلّ موجود مرتبة خاصة و لكلّ حادث متى خاص . نعم ، الوهم يطمع وجوده فى كلّ الاوقات و يضع قبول الماهيّة النوعيّة للوجود و شأنيتّها له موضع قبول لهويّة و هذا طمع كاذب و أيضا عدم الشىء لا بدّ أن يكون نقيضه و رفعه فإتحاد الزّمان شرط إذ عدم القيام فى اللّيل لا يطرد القيام فى النّهار أمّا العدم البديل المفروض فى مقامه مرتفع بوجوده هو نعم البدل . « 150 »
بنابراين ، اين نيستى شىء نه نيستى سابق است و نه نيستى لا حق ؛ بلكه نوعى از نيستى است كه با هستى شىء در زمان متحد است و اين همان نيستى نقيض است كه هستى هرگز آن را نمىپذيرد . و در اينجا به روشنى معلوم مىشود كه اصل
هامش
( 150 ) . شرح منظومه ، بخش حكمت ، ص 69 ، حاشيه منه .