ممّا سبق من المذكورات الثّلاثة فيقبل جميع ما قبلتها الثّلاثة من الكيفيّات و الطّعوم و الرّوائح و الالوان على وجه ألف و أشرف و إلى هاهنا تنتهى لطافة المواد الجسمانيّة الطّبيعيّة . . . « 149 »
نه موجود معدوم مىشود و نه معدوم موجود
اگر ما موجودات جهان را از نقطه نظر فلسفى مورد مطالعه قرار دهيم ، خواهيم ديد هر موجودى به نوبهء خود بخشى از زمان را اشغال كرده كه آن بخش از زمان را مرحلهء تاريخ آن موجود مىنامند . وقوع هستى يك شىء در مرحلهاى از مراحل زمان ، به گونهاى است كه هر نوع تصور انفكاك بين هستى شىء و مرحلهء ويژهء زمانش مساوى با عدم آن است . به اين ترتيب تصور اينكه ممكن است هستى يك شىء در غير مرحلهء زمانى خويش واقع شود ، يك تصور موهوم و بىاساس است . به طور مثال اگر كسى تصور كند كه ممكن بود شيخ شهاب الدّين سهروردى در عصر صدر الدّين شيرازى به وجود مىآمد ، بىدرنگ بايد بداند كه در ورطهاى از اوهام و خيالبافىهاى پوچ فروافتاده است . تصور وقوع يك موجود در غير زمان خويش به همان اندازه موهوم است كه تصور وقوع روز پنجشنبه به جاى روز جمعه ؛ و يا تصور وقوع عدد 7 به جاى عدد 9 ؛ و . . . تصور وقوع روز پنجشنبه به جاى روز جمعه به معنى نبودن روز پنجشنبه است ؛ كما اينكه تصور وقوع عدد 7 به جاى عدد 9 به معنى نبودن عدد 7 است . مراحل مختلف زمان و حركت و گونهگون بودن هستىها در مراحل زمان ، مانند دانههاى به هم پيوسته يك زنجير نيست ؛ زيرا دانههاى به هم پيوستهء يك زنجير را مىتوان جابهجا يا كم و زياد كرد ؛ درحالىكه مراتب زمان و حوادث آن را به هيچ وجه نمىتوان جابهجا و يا كم و زياد نمود .
بنابراين ، اگر هستى يك شىء ، مرحلهاى از مراحل زمان را اشغال كرد و در ساير مراحل زمان ظاهر نگشت ، بدان معنى نيست كه در ساير مراحل زمان عدم بر آن عارض گشته است ؛ زيرا هويت هستى يك شىء ، به همان مرحله از زمان كه آن را اشغال كرده است ، بستگى دارد ، به طورى كه اگر بخواهيم هستى آن شىء را در غير
هامش
( 149 ) . اسفار اربعه ، ج 9 ، ص 222 - 223 .