مورد ديگرى كه صدر المتألّهين به قاعدهء امتناع قسر دائمى و اكثرى استناد مىكند ، اين است كه در مقام ابطال قول به تناسخ ، كمال نفس ناطقه را از حيث عقل ، وصول به مقام عقل بالمستفاد مىداند و از حيث عمل ، انقطاع كلى از تعلقات و پاكى از رذائل اخلاق مىشمرد . سپس اضافه مىكند كه اگر مطابق آنچه اصحاب تناسخ مىگويند ، نفس ناطقهء انسانى پيوسته در جهان اجسام ميان اجساد بشرى در تردد و آمدوشد باشد ، و هيچگاه از قيد زنجير عناصر خلاصى نيابد ، و به ملكوت اعلى كه جايگاه اصلى آن است وصول پيدا نكند ، لازم مىآيد كه از رسيدن به كمال مخصوص خويش بازمانده ؛ و اين امر مستلزم قسر دائمى يا اكثرى خواهد شد . و چون قسر دائمى يا اكثرى به واسطهء اينكه بر خلاف مقتضاى عنايت ازلى است ، محال شمرده شده است ، تردد نفس ناطقه ميان اجسام كه معناى تناسخ را در بردارد نيز محال خواهد بود ؛ چنانكه مىگويد :
. . . كمال النّفس المجرّدة إمّا العلمى فبصيرورتها عقلا مستفادا فيها صور جميع الموجودات و إمّا العملى فبإنقطاعها عن هذه التعلّقات و تخليتها عن رذائل الاخلاق . . . فلو كانت دائمة التردّد فى ايجساد من غير خلاص إلى النّشأة ايخرى و لا اتّصال إلى ملكوت ربّنا الاعلى كانت ممنوعة عن كمالها اللّائق بها أبد الدّهر و العناية تأبى ذلك و القسر لا يكون دائميا و لا اكثريا . « 101 »
از جملهء مواردى كه صدر المتألّهين به اين قاعده استناد كرده ، در باب اثبات وحدانيت إله عالم است . حكما براى اثبات وحدانيت إله عالم ، به چند طريق استدلال كردهاند . يكى از راههاى اثبات وحدت إله عبارت است از اثبات وحدت عالم . براى اثبات وحدت عالم و امتناع وجود عالم ديگر ، به چند وجه استدلال كردهاند . يكى از وجوه استدلال اين است كه هرگاه عالم ديگرى فرض نماييم كه از هر جهت به عالم موجود مساوى باشد ، تعدّد افراد هر نوعى از انواع به طريق قسر انجام مىشود ؛ زيرا اگر قاسر در ميان باشد ، تعدّد افراد در نوع واحد تحقق نمىپذيرد ؛ در اين هنگام اگر تعدّد و انفصال را در عوالم بهطور دائم
هامش
( 101 ) . همان ، ص 7 .