313 . هر عضو مركّبى فعل خود را با يكى از اجزاء خود انجام مىدهد و اين اصل است ، و اجزاء ديگر يا حافظند و يا معين ( يارىدهنده ) .
316 . اسحاق بن حنين از كتابى - در دلايل - كه نويسندهء آن نزد او ناشناس بود نقل كرده است كه براى هريك از اوقات نوبهء جزئيه دلايلى است كه بر آن دلالت مىكند ؛ مثلا ، لرزه و سردى بيرون و اطراف بدن ، و كوچكى و ضعف و كندى و تفاوت و كشيده شدن نبض دليل آغاز نوبهء جزئيه است .
318 . هرگاه مىخواهى بيمارى را غذا دهى بايد وقت پايين آمدن نوبهء او را بجويى و يا پيش از گرفتن نوبه به او غذا دهى ، به مدتى كه آن غذا در او تصرفى ايجاد كند .
319 . استدلال جوهرى بر بول براساس رنگ و قوام و ثفل آن است ، ولى به اين سه نبايد اكتفا شود ، بلكه گرمى و بوى آن نيز مورد شناسايى قرار گيرد .
320 . يونانيان ديابيطس « 69 » را استسقاءدار مىناميدند و ايرانيان آن را پركار مىگفتند .
320 . هرگاه ديدى كه ثفل رسوب نمىنمايد بدانكه بوهاى غليظى با آن مخلوط است كه مانع از استقرار آن مىشود .
321 . بحران حقيقى فقط از جهت مادّه حرارتدار است ؛ زيرا ، اگر خلط شدت حركت نداشته باشد و قوّت آن را نيز شدتى نباشد بحران كامل نمىشود .
321 . هرگاه زبان سرخ شود ، دليل بر آن است كه ورم حرارت دارى در معده پديد آمده است ، و اگر سياه شود دليل است بر اينكه تب خبيث و بدخيمى حادث شده است .
322 . ابن سرابيون در كتاب بهق و وضح گفته است كه هرگاه بخواهى جاى برص را با فرو بردن سوزن بشناسى بايد كه سوزن از ثخن پوست تجاوز نكند ، زيرا ، هرچند سوزن به همهء ثخن پوست نرسيده باشد تا خون جارى نشود وضع بهبود پيدا نمىكند تا چه رسد به اينكه سوزن از ثخن پوست بگذرد و به گوشتهاى زير پوست برسد .
322 . بزر زوفرا جنسى از حزاست در خوزستان ، چنانكه ابن سرابيون از تقويم الصّحّهء ابن بطلان نقل كرده است .
322 . داستان زنى كه درد دل ناشى از حرارت او با خوردن سويق و آب انار بهبود مىيافت .
323 . « حوك » با « حاى » بىنقطه و « كاف » ، همان « بادروج » « 70 » است .
هامش
( 69 ) . اين كلمه به معنى بيمارى قند است . ابن هندو كلمهء سلس البول و ديابيطس را بدينگونه تعريف كرده است كه « بول جارى شود و در مثانه قرار نيابد » . مفتاح الطب ، ص 128 .
( 70 ) . ابو حنيفهء دينورى نيز مىگويد : « الحوك هو البادروج . » كتاب النبات ، ص 58 . ابو ريحان مىگويد : « بادروج به زبان رومى « اوقيمون » و به زبان سريانى « حوكا » و به زبان عربى « حوك » است . » الصيدنه ، ص 87 . زمخشرى حوك را به « بادرو » تفسير كرده است . مقدمة الادب ، ص 19 . صاحب برهان گويد : « گل بستان افروز باشد و به -