روغنهاى گرم از آن استفاده نشود .
164 . گل سرخ عطسه را در كسانى كه حرارت دماغ و معده دارند تهييج مىكند « 41 » ؛ زيرا ، آن بخار را در داخل دماغ حقنه مىكند و آن را تبريد مىسازد .
164 . من مىگويم از اين روى است كه دماغ پر مىشود و ايجاد زكام مىنمايد .
164 . فقّاح با ضمّه « فا » و تشديد « قاف » و « حاى » بىنقطه است « 42 » .
168 . رازى در كتاب اختصار مواضع آلمه ( جاهاى دردناك ) گفته است كه كسى را كه قى كردن او دشوار است نبايد مجبور به قى كردن كرد .
169 . در اينكه به درمان و معالجهء درست دست يا بى ، كافى نيست كه فقط از موضع عضو دردناك آگاه گردى ، بلكه نوع علت زيانآور را بايد كشف كنى ؛ زيرا افعال نفسانى تابع آفتهاى دماغ است ، ولى گاهى تابع ليثرغس و قرانيطس است كه سبب هريك از اين دو ضد ديگرى است .
170 . معدن سنگ شاذنج « 43 » جزيرههاى درياى چين است .
171 . چيدن بزر « فرنجمشك » « 44 » بايد در روزهايى از ماه آب باشد ، و فرنجمشك يكى از انواع « حبق » است .
171 . هرگاه ديدى در آغاز برخى از تبهاى گرم سبات پيدا شده حيرت مكن ، بلكه آن را درست
هامش
( 41 ) . يعنى گل سرخ عطسه را تهييج مىكند . رازى در مورد اينكه گل سرخ موجب زكام و عطسه مىشود كتابى نوشته است كه ابن ابى اصيبعه آن را تحت عنوان المقالة فى العّلة الّتى من اجلها يعرض الزكام لابى زيد البلخى فى فصل الربيع عند شمّه الورد آورده است . عيون الانباء ، ص 425 . اين رساله را خانم فريدرون هاوFriedrun ) ( Hauتصحيح و با مقدمهاى به زبان عربى و انگليسى يكبار در مجلهء الابحاث ، شمارهء 26 ، سال 1973 م . و بار ديگر در مجلهء تاريخ العلوم العربية شمارهء 1 ، سال 1977 م . تحت عنوان « تقرير الرازى حول الزكام المزمن عند تفتح الورد » منتشر ساخته است .
رازى اين رساله را با اين عبارت آغاز كرده است : « كتب شهيد بن الحسين البلخى الى محمد بن زكريا الرازى يسأله عن علة ابى زيد احمد بن سهل البلخى الكاتب فاجابه : . . . » . اين نوع الرژى( alergy )كه رازى نخستينبار به آن توجه كرده در ادبيات عرب انعكاس پيدا كرده است ، مانند اين دو بيت كه باخرزى در كتاب دمية القصر ، ص 38 نقل كرده است .عرانى زكام فابتلانى مكرها * بهجر بديع فى ملاحته فرد
و ذاك لشمّى ورد خدّيه دائما * و قد يعترى داء الزّكام من الورد( 42 ) . ابن منظور به همين كيفيت اين كلمه را ضبط كرده و مىگويد : « گياهى است مانند اقحوان و مفرد آن فقّاحه است » . لسان العرب ، ذيل « فقح » .
( 43 ) . معّرب « شادنه » است . هندوشاه نخجوانى گويد كه آن دارويى است كه از هندوستان آرند . صحاح الفرس ، به اهتمام عبد العلى طاعتى ، ص 281 .
( 44 ) . فلنجمشك و فرنجمشك يا اصابع الفتيات ( انگشتان دوشيزگان ) . النبات ، ابو حنيفهء دينورى ، ص 192 ؛ الصيدنه ، بيرونى ، ص 294 .