تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه متون و مقالات در تاريخ و اخلاق پزشكى در اسلام و ايران ( فارسى ) — صفحة 103

مساهمون:

ص١٠٣
گفت : « اى مولاى من ! من آشنايى و مهارت در صناعت پزشكى ندارم . » ابن مطران گفت : « تو كارى نبايد انجام دهى . من دستورى ( دستور - نسخه ) « 15 » مىنويسم . آن را همراه مىبرى و از نزد او بيرون نمىآيى . » جوان گفت : « اطاعت مىشود . » وقتى جوان از نزد ابن مطران بيرون آمد ، غلام ابن مطران بقچه‌اى كه در آن قطعه‌هاى قماش دوخته شده بود به او داد و اسبى با زين و لگام در اختيارش نهاد و گفت : « اين قماش را بپوش و پشت اين اسب برنشين و به‌سوى صرخد روانه شو » . جوان گفت : « من جايى ندارم كه شب ، اسب را در آنجا بگذارم . » غلام گفت : « اسب را نزد ما بگذار كه تا بامداد بسته بماند و سپس ، بامدادان به خواست خدا سفر را آغاز كن . » بامداد فردا ، جوان بر در خانهء ابن مطران آمد و ابن مطران نامه‌اى كه با خط خود به عز الدين فرخشاه نوشته بود ، همراه با نسخه‌اى كه حاوى دستورهاى درمان او بود ، به او داد و دويست درهم نيز به او بخشيد تا نفقهء خانه‌اش باشد . جوان به سوى صرخد سفر كرد و مطابق دستور ابن مطران او را درمان نمود و او از آن بيمارى بهبود يافت و به حمام رفت و به جوان يكى از بهترين خلعتها را پوشاند و استرى با زين و سرافسار زرين و هزار دينار مصرى به او بخشيد و سپس ، به او گفت : « آيا در خدمت من در مىآيى ؟ » جوان پاسخ داد : « نمىتوانم بپذيرم ، تا آنكه با استادم حكيم موفق الدين ابن مطران مشورت كنم . » عز الدين گفت : « حكيم موفق الدين چه‌كسى است ! او غلام برادر من است . او نمىتواند تو را از صرخد بيرون آورد . » وقتىكه اصرار ماندن فزونى و سختى گرفت ، جوان گفت : « حال كه اين‌چنين است من تا منزل مىروم و برمىگردم . » و سپس به خانه رفت و خلعت و زر و آنچه گرفته بود با خود آورد و گفت : « آنچه را كه به من بخشيديد پس مىدهم . سوگند به خدا كه من به پزشكى آشنايى ندارم و نمىدانم كه آن چيست . » و آن‌گاه داستان خود با ابن مطران را نقل كرد . عز الدين به او گفت : « مجبور نيستى كه نزد ما پزشك باشى . آيا بازى نرد و شطرنج را هم نمىدانى ؟ » گفت : « چرا مىدانم . » و چون اين جوان داراى ادب و فضيلت بود ، عز الدين به او گفت : « تو را حاجب خود گردانيدم و اقطاعى را به تو واگذار مىكنم ، سالى بيست و دو هزار درهم عايدى دارد » . جوان گفت : « فرمانبردارم ، اى مولاى من ! فقط اجازه مىخواهم كه به دمشق نزد حكيم موفق الدين روم و دست او را ببوسم و از خوبيى كه دربارهء من كرده سپاسگزارى كنم . » به او اجازه داده شد و نزد ابن مطران آمده و دست او را بوسيد و سپاس فراوان او را گزارد و آنچه را كه به او بخشيده بودند در پيش او گذاشت و گفت : « اينها را در اين سفر به دست آوردم ، بفرماييد بگيريد » . ابن مطران گفت : « خود اينها را بگير كه من از عمل خود فقط سود تو را در نظر داشتم . خداوند اينها
هامش
( 15 ) . دستور در اينجا به معنى نسخهء پزشك است و استعمال ديگر اين كلمه به معنى گزارش روزانهء حال بيمار است كه اسحاق بن على رهاوى ، از دانشمندان قرن سوم هجرى در اين عبارت استعمال كرده است : « . . . و أظهر ذلك الدستور من عند اهل المريض » . ادب الطبيب ، ص 202 .