و در حين اشتغال معده به هضم ، غالب جهت غلظت و لزوجت ، غذا به سطح معده تلفيق گشته ، مزاحمت احداث كرده حالى در معده پديد آيد كه طلب مفرط تحملناپذير به مايع بود كه غذا را از لزوجت و غلظت افكنده ، التصاقش را به سطح معده مانع آمده ، رقّت در او آرد و اين اشتياق مفرط به مايع سبب از حس مخصوصى در معده گشته كه عطش نامندش . بسا كه هنگام ازدياد حرارت جوّيه و اشتعال فؤاد « 1 » كه نيز معده به مشاركت قلب مشتعل گشته سبب التهاب جنان « 2 » گردد و نرسيدن مايع ، قلب از كار افتاده ، هلاكت پديد آيد .
سبب شبع و رىّ « 3 » : و نزد وصول مايع براى اصلاح غذا و اطفاء التهاب فؤادى ، حس به عطش رود [ و ] جانشين شود او را حس ديگرى كه رىّ بود و سيرابى و به عبارت اخرى ، عدم طلب و درخواست معده بود مايع را و اين چهار حسّ يا كيفيت مخصوص معده كه جوع و شبع ( گرسنگى و سيرى ) و عطش و رىّ ( تشنگى و سيرابى ) بود علّتند براى اشتغال معده به انجام وظيفهاش كه ايراد « 4 » بدل ما يتحلّل بود بر تمام اعضاء و بالجمله قوّه عامله بلع و از در او ورود اشربه مايع را مانند اغذيه مجرى داشته و از اختلاط اشربه به اغذيه ، تسهيل عمل هضم فراهم آمده تا خمير غذائى صالح از براى خون گرديدن پديد آيد بهواسطه حرارت غريزى معدى و حرارت احشاء محيط به دو كه معاونت كنند حرارت معدى را و ترشح رطوبتى از سطح داخلى كه به تجربه چنين يافتهاند كه [ اگر ] قدرى لحم در ظرفى نهاده و قدرى از اين محلول بر او ريزند ، نسج او را مضمحل نموده شبيه به آب كشك سازد او را .
بيان نفوذ غذاء به امعاء : بعلاوه جرم معده را اليافى است عضلانى كه او را متحرك سازد به حركت خفيفى از فم معده و قعرش به باب كه مجراى معده بود باوّل معاء مسمّى به اثنىعشر و بواسطه الياف عضلانى باب ، مهضوم معدى به اثنى عشر ريزد و مدت انجام اين عمل كه ابتدا از
هامش
( 1 و 2 ) . دل ، قلب
( 3 ) . سيراب شدن
( 4 ) . حاضر كردن