است و ثقل غليظى كه از شرج « 1 » خارج گردد كيموس است و اين نيز خلاف متفق عليه قوم است عتيقا و جديدا [ چرا ] كه كيلوس اول استحاله غذا بود در معده و كيموس دوم استحاله اوست در روده كه ماساريقا اخذش نمايد و دمويت سيّم استحاله است كه در وريد آيد و به اعتقاد اطبّاء غرب ، جديدا ، چهارم استحاله كه اسّ اساس « 2 » حيات است در ريه صورت گيرد كه به شريان آيد و او تواند بدل ما يتحلل گشته ، عين جواهر اعضاء گردد .
آنچه گفته آمد مخالف با ترجمه طب جديد ندارد . توان تطبيق با كلمات ابو على سينا نمود . اگر چه در اين مورد دو اختلاف بين طبّ عتيق و جديد است :
نخست در تسميه كه گويند عصير معدى كيموس و مجذوب به ماساريقا از امعاء كيلوس بود . هنگام ترجمه يونان به عربى سهو واقع شده و اين را نزاع لفظى گويند و محل اعتناء نبوده و نيست و اختلاف عمده در اين است كه آنان كبد را مولّد دم نامند و اينان كبد را مولّد صفرا دانند فقط و تقرير نمايند جذابه ماساريقا پس از بعد از كبد بهم گردآيند و احداث مشبّكات « 3 » و كلولهها « 4 » كنند جهت زيادتى و قرب به دمويت و كل به عرق عظيمى ريزند مسمى به نهر الصدر « 5 » كه از اسفل به اعلى صعود نموده در تحت ترقوه ايسر به وريد عنق « 6 » داخل گردد و در اين هنگام ملوّن به لون دم شود .
* حرف لام
لاذع : سوزنده و دردرساننده و نزد اطبا هرچه نفوذ در مسامات نمايد و سوزش احداث كند چون خردل و سركه ، مفردتا او معا .
لخلخه : خوشبوى و در نزد اطبّا آنچه در مايعى جهت بوئيدن كنند كه رائحهاى ضّد مرض بود مانند كافور در امراض حارّه و انغوزه در صرع و فلج از امراض بارده جهت تقويت دماغ .
هامش
( 1 ) . مقعد
( 2 ) . شالوده ، بنيان ، بنياد
( 3 ) . شبكه
( 4 ) . گلوله : محل گره ، گردى
( 5 ) . مجراى صدرى :Thoracic duct( 6 ) . گردن