لزاق . لزج . لسوق . لصوق : هريك به معنى ديگرى كه چسبيده و كشيده و باليده بود آيند و نزد اطباء آنچه بالفعل داراى اين معانى باشد مانند ميعه « 1 » سائله و مترّشح از اشجار [ كه ] يا بالقوه منشاء اين آثار گردد مانند صموغ « 2 » و بهدانه كه در آب نقوع نمايند يا سريشم كه در آب جوشانند .
لطوخ : آنچه آن را بر چيزى مالند و نزد طبيب آنچه بر عضو مالند ؛ از طلا غليظتر و از ضماد رقيقتر باشد . مثل گل ارمنى كه در آب گشنيز حلّ نموده به موضع باد سرخ كه حمره گويند مالند .
لطيف : بغايت نازك و باريك و صاف و خورد « 3 » و نيز يارىكننده و نيكوكار و نزد اطبّاء آنچه سهل القبول باشد از براى انقسام به اجزاء صغار . بالفعل مثل سركه ؛ بالقوه نزد ورود بر معده و ترشح ترشى و تأثير حرارت غريزيّه معديّه در او مانند دارچينى كه پس از ورود بر معده و ترشح رطوبتش بر او و احاطه حرارتش به سرعت منقسم به اجزاء صغار گرديده و نفوذ به اثنى عشر نمايد .
لعوق : ليسيدن بود و در نزد اطبّا آنچه از لعابيات ترتيب دهند براى اخراج نفث كه مخاط خارج از ريه و صدر بود يا نرمى حلق و حنجره كند ، تسكين سرفه دهد ؛ كه مانند انگشت پيچ به انگشت گرفته ليسند يا به معلقه « 4 » در دهان نهاده بمكند .
* حرف ميم
مبرّد : سردكننده و خنكنماينده و نزد اطبّاء آنچه از فزونى حرارت كاهد و بدن را به اعتدال عودت دهد از ادويه و اغذيه .
مبهّى : انسدهنده و نزد اطبّاء آنچه باعث و سبب كثرت توليد منى گردد در انثيين « 5 » و رفع ارخاء آلات تناسل كند خصوصا قضيب « 6 » ، [ چرا ] كه اعصاب و عضلات محركه كلّ را تشديد و تقويت نمايد .
مجفّف : خشككننده و نزد اطبّاء آنچه تقليل رطوبات فضليّه كند .
هامش
( 1 ) . ماده خوشبو از جنس صمغ و سقز كه خودبخود از درخت تراوش مىكند .
( 2 ) . صمغ ؛ صموغ جمع آن است .
( 3 ) . خرد ، كوچك
( 4 ) . وسيله آويختن ( مثل چوب بستنى و . . . )
( 5 ) . بيضهها
( 6 ) . آلت تناسلى مردانه ، ذكر