خدمت معده به حيات : لذا طبيعت به امر خالق كلّ ، معده را معدّ و مهيّاء براى اين امر نهاده و از ضروريات اجراء وظيفه او آنكه جوفش مملوّ از مواد غذائيّه باشد و مشغول به استحاله و تغيير مواد وارده بود تا استعداد يابند براى حقيقت خون گرديدن پس ريختن به اعضاء بل عين اعضاء شدن كه تدارك كاست اعضاء نموده ، علاوه اسباب نموّ ازدياد آنها گشته به سمن « 1 » و صفاء سحنه « 2 » و بشره رونقى بسزا داده « 3 » . ناچار ارسال محصول خود به امعاء سبب ته شدن از مواد گردد و تعطيل شغلش كه مستلزمند عدم توليد دم و افتادن قلب از كار و پديد آمدن موت ؛ جهت اين محظور « 4 » ماده مترّشحه هنگام پرى ، در خلاء [ غذا ] به جزم معده ريزد ، دغدغه در او احداث كند تحمّل ناپذير كه شخص لا بد درصدد پرى معده و جوف گردد و لو در مخاطره افتد .
تحقيق جوع و عطش : و اين حال حقيقت جوع بود كه عبارت از شهوت و ميل مفرط به غذاست كه برانگيزاند شخص را تا سدّ جوع كند حسب اعتياد .
زيرا بعض از حيوانات آكل لحم باشند مانند ذوى الانياب « 5 » از وحوش و صاحب مخلب « 6 » از طيور چنانچه ديده شده هنگام امتداد برف ، گرگ به آبادى آيد جهت صيد و بعضى نباتات خورند مانند چهارپايان نشخواركننده و بنى آدم غير خبائث ، هرچه صالح براى تغذيه بود خورد و غالب حيوانات اهلى مشاركت با انسان كنند در غذا و طعمه « 7 » به سبب اعطاء و پسمانده و سؤرشان « 8 » . غرض هنگام رسيدن اطعمه و اكل به مقدار اشتها ، احساس به جوع رود [ و ] جانشين شود معده را حس ديگرى كه شبع و سيرى بود [ و ] به عبارت اخرى ، اعدام « 9 » طلب غذا .
هامش
( 1 ) . فربه
( 2 ) . طراوت و تازگى بر و روى
( 3 ) . بدهد
( 4 ) . امر حرام ، قدغن ؛ مفهوم جمله اين است كه به دليل عدم امكان چنين رخدادى . . . .
( 5 ) . چهار دندان نيش مختص درّندگان
( 6 ) . چنگال مرغ شكارى
( 7 ) . خوراك ، غذا ، خوردنى
( 8 ) . نيمخورده و پسمانده غذا
( 9 ) . از بين رفتن