[ است ] ، مانند قوبا « 1 » و سعفه « 2 » كه رفعش به بوره و تراب الزيبق « 3 » و لبن اليتوعات « 4 » و غيره از آنچه مستعمل در بهق « 5 » و كلف « 6 » مىباشد .
* حرف كاف
كاسر الرّياح : شكنندهء بادها . نزد اطبّاء آنچه رقيق نمايد قوام ريح و غلظتش را تا لطيف گشته ، شبيه به هوا شده تا به آسانى دفع از محلى كه محتبس در او بود گردد ، مثل صعتر كه برّى و كوهى او را اويشم « 7 » نامند و بستانى او را مرزه .
كاوى : داغكننده و تيز نگردنده و نزد اطبا آنچه زمخت كند جلد را كه خشكى و سختى در او احداث نموده ، مانند زغال گردد . و اين را معمول دارند غالبا در حبس دم از مثل شريان هنگامى كه به چيز ديگر واقف نگردد ، مثل زاج سبز و قلقطار « 8 » و غيره .
كيلوس و كيموس : چون اختلاف در اين دو لفظ از جهت ماهيّت و حقيقت واقع شده و هم از حيث تسميه و اطلاق و كشف ابهام و رفع اختلاف موقوف بر فهم [ لذا توضيح كاملى مىدهيم ] :
تولد موادّ مايعه بدنيّه است از مأكول و مشروب وارده بر بدن و به عبارت اخرى ،
هامش
( 1 ) . نوعى بيمارى پوستى همراه با خارش و زخم پوست .
( 2 ) . زخمهايى است كه در سروصورت بروز كند و گاه در تمامى بدن و در محل رويش موها ايجاد مىشود .
( 3 ) . جيوه
( 4 ) . هر گياه و يا ترهاى كه هنگام بريدن از آن شيرى سپيد پالايد مانند مازريون .
( 5 ) . مأخوذ از بهك فارسى ، پيسى ظاهر پوست يا خالها و نقطهها و برآمدگىهاى سياه و سفيد روى بدن كه بسبب برودت مزاج و غلبه بلغم بر خون يا آميزش صفراى سياه با خون عارض گردد . معادل لك و پيس است و فرق برص و بهق ( در طب سنتى ايران ) در آن است كه برص اغلب از پوست تجاوز كرده به گوشت مىرسد . درحالىكه بهق خاص پوست است و عمق ندارد .
( 6 ) . لكههاى پوستى ، معادل ككمك
( 7 ) . سعتر ، آويشه ، آويش ، اوشه ، اوشن ، يوشن ، پودنه برى ، پودينه صحرائى ، پودنه كوهى
( 8 ) . [ سجاوندى با ضمّه طبق نظر مرحوم علامه دهخدا است ] .
قلقطار به فتح دو قاف و در ماهيت آن اختلاف است . اكثر زاج اصفر و بعضى زاج سفيد شتر دندان و بعضى زاج اصفر مايل به سرخى دانستهاند و بهترين آن خالص بسيار ريزه و براق مانند زرنيخ زودشكن است ( مخزن الادويه ) . نوعى از زاگ به رنگ زرد ( ذخيره خوارزمشاهى ) .