جسم صلب ، اجزاء منبسط به اطراف گردد ، مانند مايعات « 1 » .
سنون : به فتح سين ، داروئى است به دندان سايند ، با انگشت يا مسواك به دو آلوده نموده به دندان مالند .
* [ حرف شين ]
شطب : به دراز بريدن چوب يا چرم و طرائق « 2 » جامه بود و در طب هر دوائى كه درش طرائق بود مشطّب « 3 » گويند .
* [ حرف صاد ]
صفاق : به كسر ، پوست تنك « 4 » زير پوست بشره كه بر وى موى رويد و به اصطلاح اطبّاء پوست تحت مراق « 5 » كه محيط بر احشاء بود صفاق نامند .
* [ حرف ضاد ]
ضماد : به كسر ، عصابه « 6 » مانندى است كه بر سر بندند و نزد اطباء آنچه بر اعضا نهند جهت اصلاح يا بر اورام جهت تحليل يا نضج . غليظ باشد از مطبوخ داروها يا رقيق مانند وضع « 7 » رفاده « 8 » مبلول « 9 » به ماء حارّ .
* [ حرف طاء ]
طلاء : بر وزن كساء ، آنچه آلوده شود به او غير او مثل قطران كه آلوده نمايند به او شتر را هنگامى كه مبتلا به جرب و گرى گشته كه او را گرگين گويند و در نزد اطباء محلولات رقيق از ادويه كه بر عضو
هامش
( 1 ) . اين كلمه به وضوح نوشته نشده نبود اما با توجه به مفهوم جمله و مراجعه به ساير كتب آب ، روغنها و مايعات مورد نظر نويسنده بوده است .
( 2 ) . ثوب طرائق يعنى جامه كهنه
( 3 ) . در تحفه حكيم مومن آمده : جدا گرديدن و دور شدن و پوست بازكردن است و در ادويه آنچه را به اين صفات باشد مشطّب گويند .
( 4 ) . نازك ، لطيف
( 5 ) . مراق را هم پوست شكم ، هم عضلههاى شكم و هم غشاء خارجى صفاق و بعضى پوست شكم با غشاء و عضله هاى زير آن دانستهاند .
( 6 ) . سربند ، دستار ، عمامه ، پيشانىبند
( 7 ) . قرار دادن
( 8 ) . پارچهاى كه با آن زخم را ببندند ، جراحتبند ، رگ بند ، خستهبند .
( 9 ) . تركرده ، نمدار ، نمناك