* حرف الخاء
خاتم : انگشتر و چيزى كه امر به او انجام يابد و در اصطلاح اطباء چيزى كه بر سطح جراحت نهند تا بهمنزله جلد مصنوعى شود كه حفظ نمايد زخم را از آفات خصوص هواى خارجى تا آنكه به مصلحات انبات لحم « 1 » شود .
خلع : فروگذاشتن و عزل كردن و از جاى برآمدن و در اصطلاح اطبا بيرون رفتن مهره استخوان است از حفره مرتكز در او يا خارج شدن سر استخوان از مكان طبيعى خويش .
خمل : ريشه جامه بلكه ريشه هر چيز را بگويند حتى مژه چشم و در اصطلاح اطبا پرزى كه در [ سطح ] داخلى معده و غيره بود نامند . حتى كركى كه بر سطح ظاهريه و غيره نشيند خمل نامند .
* حرف دال
دبق : كه سريشم « 2 » بود و آنچه لزوجت و چسبندگى درش سخت بود تا بدان شكار كنند ، اطبا او را دابق گويند .
دسام به كسر دال ، آنچه به آن جراحت را بندند بستن دسام را بر جراحت دسم گويند .
دسم : به فتح سين ، چرب شدن را گويند و دسومت چربى بود كه يكى از طعوم بسيطه است و عملش نزد اطباء آنكه زبان را نرم و اجزاء او را منبسط سازد بىاحداث حرارت كه لازمه اوست ترطيب و تليين و ارخاء بدون التهاب و هيجان .
داء : به معنى تهمت نهادن آمده و نزد اطباء بيمار شدن بود .
تشقيق « 3 » دوا :
* و دوا به الف مقصوره ، بيمارى و به معنى مصدرى مداوا كردن [ است ] .
* و دواء به الف ممدوده دارو و درمان بود كه موثر به كيفيّت بود .
* و دواء غذائى آنكه كيفيّت « 4 » او از حرارت و برودت و غيره غالب بر غذائيتش بود .
* و غذاء دوائى عكس اوست .
هامش
( 1 ) . يعنى توسط مواد اصلاحكننده ، گوشت رويانده شود .
( 2 ) . مادهاى كه بهعنوان چسب به كار مىرود .
( 3 ) . در متن اصلى تشفيق آمده كه تناسب معنا ندارد و به نظر مىرسد تشقيق به مفهوم سخن را به خوبى شرح و توضيح دادن مناسبتر باشد .
( 4 ) . در متن اصلى كيفيتى آمده است .