قوّه براى قبول فعليّات مواليد باشند هيولى « 1 » نامند اينها را .
و آنچه از تركيب عناصر چهارگانه پديد آيد : يا مركب غير تامّ بود آنها را كائنات جوّ نامند چون قوس و قزح و هاله و ابر و رعد و برق و برف و باران و تگرگ .
و مركّب تام اگر خالى از ادراك و نموّ بود ، معدن مسمّى باشد و اگر با نموّ بود بدون ادراك ، نبات نامند و اگر داراى ادراك بود بدون تعقّل ، حيوانش خوانند و مع التعقّل را انسان گويند .
و تمام اين تشكّلات گوناگون نتيجه اختلاط و اختلاف تركيب عناصر اوليه مىباشند كه پس از امتزاج تام و تمام و كمال فعل و انفعال ، مزاجى پديد آيد كه مقتضى شكل خاصّ و آثار مخصوص است كه به هيچ وجه مرتبط بعناصر اوليّه و ذرّات اصليّه آنها نمىباشند .
بيان ذرّات و قول ذيمقراطيس
[ آنچه كه ذكر شد ] حتّى بقول ذيمقراطيس نيز كلّا او بعضا صادق آيد ، مانند منحنى و چكشخورى و جلاء و تلألؤ در معادن و فلزات و جواهر كه چه مقدار براى پيشرفت معيشت و سهولت امر تمدن نافع و مفيدند . به همچنين فواكه و حبوبات ، بل ريشه و گلها در نباتات كه به چه درجه ، ضرورت در اكل و شرب و نموّ انسان دارند و احتياج به حيوانات ، از همه بيشتر است . همه اينها ابداع طبيعت بود ، جز « 2 » تأسيسات بشر و فكر خرد كه از تصّرف در مواليد به تركيب و تجزيه اختراعات گوناگون حسب تجارب متعدّده و مرور ازمنه ، تكثير يابد در اينجا ، يعنى تركيبات صناعى و تصّرفات بشرى [ را ] نيز اثر مركب غير [ از ] اثر مفرداتش باشد همچنانكه ترجمه ايارج دواء الهى است چه كه فعل او از خواص مخصوص [ است ] نه از اجزاء ؛ و خواص و قوى و نفوس از عالم امر است كه عالم إله باشد .
هامش
( 1 ) . اين لفظ يونانى است و به معنى عنصر ، مايه ، ماده و مقابل صورت است . در اصطلاح فلسفه جوهرى است در جسم كه آنچه بر جسم عارض مىشود از آن اتصال و انفصال مىپذيرد و آن محل است براى صورت جسمى و صورت نوعى . هيولى به نزد حكماء چيزى است كه صورتها را به طور مطلق مىپذيرد بدون تخصيص به صورتى معين .
( 2 ) . به مفهوم « علاوه بر اينها »