مواليد مىباشد نه بواسطه عناصر اوليّه .
چه تبريد يك گندم « 1 » كافور مثلا در بدن زياده از خوردن چهار ليوان آب خنك مىباشد ، [ درحالىكه ] اگر بواسطه عناصر اوليّه باشد بايد تبريد يك سير « 2 » آب ، چهارصد مقابل يك نخود « 3 » كافور باشد .
پس آنچه ادّعا نمودى كه دواء معتدل [ يعنى ] آنكه عناصرشان مساوى بود ، گويم افترائى است غلط ! چه آنها را اعتقاد آنكه : « محال است مركبّى از مواليد [ كه ] عناصر اوليّهشان مساوى باشد » ؛ تا يكى غالب نباشد نتواند باقى را در محّل خود حبس نمايد ، تا فعل و انفعال در يكدگر نمايند بطور وافى ، تا مزاج حاصل گردد و مزاج سبب مخصوص صورت نوعيّه گردد از مبدأ فيّاض در او .
فرق بين دواء و غذاء و ذو الخاصيه
كه بدين اعتبار تقسيم [ بندى ] ديگرى در اثر واردات در بدن نمودهاند :
كه آنچه به كميّت مقدار و حجم خود در بدن اثر نمايد غذاست و اگر به كيفيّت اثر كند دواست چنانچه گذشت و اگر خارج از اين دو اثرى ابراز نمايد ذو الخاصّيه نامند مانند ادويه معرّقه « 4 » و منوّمه « 5 » يا مخصوص رفع نوبه « 6 » و [ بيمارى ] مفاصل و سوزاك و سفليس و غيره كه اينها مرتبط به آنها نيستند ؛ مثلا مدّر تواند از بارده [ باشد ] مانند كاكنج و برگ خانق النّمر « 7 » كه اواارسى « * » گويند و [ يا از ] حارّه مانند اسانس دوطربانتين كه تهيّج حرارت كند بخلاف آن دو كه احداث برودت كنند و هكذا « 8 » مثلا مسهل تواند از حارّه باشد چون كرچك و گلقند و سناء مكىّ و از شيرخشت و گوجه كه باردند پديد گردند .
هامش
( * ) : به ضميمه شماره يك مراجعه فرمائيد .
( 1 ) . به اندازه يك دانه گندم
( 2 ) . وزنى معادل 16 مثقال ( 75 گرم )
( 3 ) . يعنى به اندازه يك حبه نخود ؛ وزنى معادل يك بيست و چهارم مثقال
( 4 ) . دارويى كه رطوبتهاى رقيق را از عروق و باقى اعضا تحريك و به سمت پوست آرد و به صورت عرق از مسامات دفع كند ، از بحر الجواهر . آنچه به سبب تلطيف ، رطوبات محتبسه تحت جلد را از مسامات او به ظاهر اخراج كند ، تحفه حكيم مومن .
( 5 ) . خوابآور
( 6 ) . تب
( 7 ) . گياهى است در چهارم سرد و خشك كه مسدّد و جزء سموم محسوب مىشود .
( 8 ) . همچنين