مقناطيس « 1 » و كهربا كه حكماء اروپ الكتريسيته نامند و غيره .
بيان انحصار عناصر در اربعه و القاب ماده
و چون ديدهاند بعضى از مركبات به اعتقاد خودشان منحل به عناصر اوليه خود نگردند مانند بعض فلزات خصوص طلا كه هر قدر اشتعال زياد گردد زيادتر چرخند و منحل به عناصر اوليه خود نگردند ، اينها را گويند داراى مزاج محكمى باشند كه به عناصر اوليه منحل نگردند و حكماى اروپ فعلا كلّ تابع ذيمقراطيس « 2 » مىباشند كه آنچه منحل به چيزى نگردد او را عنصر نخست و مادّه اوّليه مركّبات دانند ولى قدماء بالحسّ و العيان ديدهاند كه چون مواليد را به قرع و انبيق « 3 » تقطير نمايند منحل به كلسى « 4 » شود كه ارضيّت بود و مادّه سيّاله كه مائيّت بود و بخارى از او پديد گردد كه ملحق به هوا بود و ماده قابل اشتعالى كه تعبير از او به ناريّت كند . اگر چه حل مواليد به اينها مختلف باشند . شايد بعض از مواليد يكى يا دوتاى آنها را فاقد باشند ولى چون اعم [ و ] اغلب داراى اين چهار باشند لذا اينها را به اين لحاظ عناصر اوليه مواليد اعتقاد نمودهاند و بدين اعتبار كه مواليد به اينها منحل گردند اسطقس « 5 » خوانند و چون مواليد از اينها مأخود گرديده عنصر « 6 » گويند و چون هريك [ از ] اينها جزء مواليد باشند اركان نامند و چون محّل از براى صور آنها باشند مادّه نامند [ و ] باعتبار اينكه
هامش
( 1 ) . مغناطيس ؛ هر دو نگارش صحيح است .
( 2 ) . ذومقراطيس يا ذيمقراطس ، فيلسوف يونانى كه در سده پنجم پيش از ميلاد مىزيست . او دائم به ديوانگى بشر مىخنديد و مىگفت كه جهان مركب از ذرات بىشمارى مىباشد كه در خلاء در حركت است و اجسام را مركب از اجزاء لا يتجزى مىدانست .
( 3 ) . دستگاهى است كه جهت تقطير مايعات به كار مىرود و آن مجموع دو ظرف است : يكى قرع كه ديگى است شبيه كدو براى جوشاندن موادى كه مىخواهند تقطير كنند و ديگرى انبيق كه جهت تقطير بخارات حاصل از قرع است .
( 4 ) . در اصطلاح علم شيمى به آهك زنده مىگويند كه عبارت است از اكسيد كلسيم با فرمولCAO. آهك زنده آهكى است كه درنتيجه حرارت دادن به سنگ آهكCo 3 Caدر كوره بدست مىآيد .
( 5 ) . اسطقس كلمهاى است يونانى و معنى آن اصل هر چيز باشد . عناصر اربعه را هم به اسطقسات تعبير كنند زيرا عناصر اربعه اصل آفرينش مركبات هستند .
( 6 ) . اصل ، بيخ ، بن ، بنياد