به يكديگر درشان هويدا آيد « 1 » ، سپس بواسطه تركيب كيفّيات متضاده و فعل و انفعالشان در يكديگر حالت توسّطى حاصل شود كه آن را مزاج گويند و بر حسب اختلاف امزجه ، صورتى براى آنها حاصل گردد كه او منشأ آثار و اشكال و افعال است در اينها . مثلا گوئيم فلان دوا حارّ است يا بارد يا معتدل نسبت به اثر او در بدن گوئيم نه جهت اشتمالشان بر عناصر « 2 » . پس اين كيفيات كه مىگويند صفت فعل اوست كه اثر مخصوص صورت نوعيّه آنها مىباشد . بدين تقريب كه آنچه از فضاء فم « 3 » پس از جاويدن « 4 » و اختلاط با رطوبات رضابيّه « 5 » تا خمير متساوى الاجزاء گشته ، هضم اول محسوب گردد . بعد از مجراى مرى وارد معده مىگردد از مأكول و مشروب اولا بايد از حرارت و رطوبات مترشحه معده و بانقراس « 6 » متأثّر گردد كه آن را به اعتبارى نضج و هضم دويّم گويند ، يعنى در غذا غالبا تا افعالى كه مخفى و مكنون در آنهاست از قوّه بفعليّت آيند ، ثانيا آنها در بدن اثر نمايند به كيفيت مخصوصه يا صورت نوعيّه .
بيان دواء و غذاء [ و ] ذو الخاصيه
و كليّات اثر دارو ، آن را سه گفتهاند :
* يا بدل آنچه از بدن تحليل رود گشته و نيز اسباب نموّ و ازدياد حجم يا دفع لاغرى و هزال « 7 » مىگردد كه آن را غذا گويند ،
* يا اعمال بدنيّه را زياد يا ناقص مىنمايد مثل مسهلات كه ترشح امعاء را زياد مىنمايند و مدّرات كه ترّشح كليه و بربخين « 8 » و مثانه را وافر كنند يا منفّث « 9 » كه ترشّح اغشيه مخاطيّه « 10 » قصبة الرّيه « 11 » و شعب آن را تكثير كند و اضدادشان
هامش
( 1 ) . هر ماده از اجزاء كوچكترى تشكيل شده كه به خوبى با هم آميخته شدهاند .
( 2 ) . يعنى صفت دارو را با توجه به اثر آن در بدن تعيين مىكنيم و نه بر مبناى نسبت و تركيب عناصر به كار رفته در آن .
( 3 ) . دهان
( 4 ) . جويدن
( 5 ) . آب دهان ؛ بزاق
( 6 ) . لوز المعده ؛ پانكراس
( 7 ) . لاغر شدن
( 8 ) . مجارى ادرار ؛ حالبها
( 9 ) . هر دارويى كه خروج خلط سينه را سهل و آسان كند .
( 10 ) . غشاهاى مخاطى
( 11 ) . ناى