رسيد [ به ] كاروانسرائى فرود آمد و به معالجه مرضى مشغول شد و در آن هنگام ، بيماران در جرجان بسيار بودند و برحسب اتفاق هر رنجورى را كه علاج كردى صحّت يافتى . بدين سبب ذكر شيخ در ميان خلق دائر [ شد ] .
و قابوس را خواهرزادهاى بود بر بستر بيمارى ناتوان افتاده و اطّباء آن حدود هر چند در علاج او كوشيدند مفيد نمىافتاد .
قابوس چون صيت و آوازه ابو على شنيد فرمود تا خدمتش را بر بالين خواهرزادهاش برند . شيخ هرچند نبض و قاروره و تنفّس و حال احتياط « 1 » نمود پى به خلط فاسد و ورم احشاء نبرد . بعد از تأمّل از غنج « 2 » و دلال « 3 » در چشم و غيره حدس زد كه اين بايد عاشق باشد و از غايت حيا اين راز سربسته مىدارد . آنگاه فرمود كسى خواهم كه اسم محلّات اين شهر داند و واحدا بعد واحد ، فصيح تقرير نمايد [ و همزمان ] انگشت بر نبض مريض نهاده چون به ذكر محلّه معشوق رسيد اختلافى عظيم در نبض پديد آمد . شيخ فرمود كسى خواهم كه اسامى خانههاى اين محله را تعداد نمايد [ و ] دست بر نبض نهاده ، چون به ذكر سراى محبوب رسيد اختلافى عظيمتر در نبض مريض ظاهر گشت . بعد فرمود كسى خواهم كه ساكنين اين خانه را يكيك نام برد . پس به دقّت اصبع « 4 » بر نبض نهاده چون ذكر نام معشوقه برده شد تشويش قرعات نبض افزون از آن دو دريافت نمود . شيخ با مقرّبان شمس المعالى گفت اين جوان بر فلان دختر كه در فلان سراى از فلان محل اين شهر بود عاشق است و چاره اين مرض منحصر است به وصلت آن دختر بدين جوان . چون تفحّص كردند صورت قضيّه موافق سخن شيخ بيافتند و چون اين حديث به سمع قابوس رسيد اعجاب بسيار نموده فرمود كه اين طبيب را در مجلس اعلا حاضر سازيد و چون چشم قابوس بر ابو على افتاد از صورتى كه قبل از اين سلطان محمود به جرجان ارسال داشته بود خدمتش را بشناخت و
هامش
( 1 ) . تفتيش ، تجسّس
( 2 ) . ناز و كرشمه
( 3 ) . غمزه و عشوه
( 4 ) . انگشتان