بر پاى برخاست « 1 » و در تعظيم و احترام او مبالغه نمود . گفت ابو على نيستى ؟ پاسخ داد : نعم . از تخت فرود آمده چند قدم استقبال كرده و در كنار گرفت و گرم صحبت داشت و با او به يك جا نشست و فرمود : اى اجلّ و افضل فيلسوف عالم ! كيفيّت اين معالجه بازگوى . شيخ ما وقع را من اوّله الى آخره تقرير نمود . قابوس شگفت بسيار نمود و الحق جاى تعجّب نيز بوده . گفت : اى پزشك سترگ ! عاشق و معشوق هر دو خواهرزادگان منند .
ساعتى نيك عقد نمودند و آن جوان به نيروى فكر صائب شيخ از آن رنجى كه قريب به موت مىدانستند و لاعلاج ، رهائى يافت و قابوس ابو على را هرچند كه در آنجا اقامت نمود به نيكوتر وضعى پذيرائى نمودش تا وقتى كه استقلال در مملكت داشت .
بالجمله در خلال اين احوال ، امرا و اركان دولت سر از اطاعت قابوس بنا بر سببى كه در تواريخ مذكور است باز زدند و پسرش منوچهر را كه به فلك المعالى ملقّب بود به پادشاهى برداشتند . بعد از اين حادثه ، شيخ الرئيس از جرجان به دهستان رفته و شخصى كه او را ابو محمد شيرازى مىگفتند آن جناب را به خانه خود فرود آورد و به ضيافت و انواع خدمت اشتغال ورزيد .
بيت :
وجود مردم دانا مثال زر طلا است * به هركجا كه رود قدر و قيمتش دانند
بزرگزادهء نادان چو فلس « 2 » ناسره است * كه در ديار غريبش به هيچ نستانند
و ابو محمد كتاب مجسطى بر شيخ خواند و شيخ نيز اوسط جرجانى در فنّ منطق كه داشت جهت او در سلك تحرير و تدوين كشيده و به ديگر مصنفات پرداخت . پس از چندى از آنجا به رى رفت و در آن وقت فخر الدوله ديلمى وفات يافته بود و پسرش مجد الدّوله ابو طالب رستم بن فخر الدوله بجاى پدر فرمانفرما بود لكن مادر مجد الدوله سيّده خاتون به تنظيم امور مملكت قيام
هامش
( 1 ) . در متن اصلى برخواست آمده است كه اشتباه در كتابت به نظر مىرسد .
( 2 ) . پول سياه ، پشيز ، فلوس