تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خزائن الملوك ( فارسى ) — صفحة 67

مساهمون:

ص٦٧
باشد پيوسته لبها بترقد و پوستهاى باريك از وى همى خيزد و اگر رطب بود لبها فروآويخته و سست و نرم بود و سوء مزاج رطب زود لب را ضعيف كند و بدان سبب بر سخن گفتن يارى نتواند داد

ورم اللسان

آماس زبان چهار گونه بود يكى آنكه دموى باشد علامتش سرخى زبان‌ست و وجع با تمدد در وى و لعاب اندك اندك آمدن و باقى علامات غلبهء خون دوم آنكه صفراوى بود علامتش زردى زبان و سوزش و شدت درد و گاه باشد كه زبان با وجود ورم جوشش كند و متبثر شود سوم آنكه بلغمى بود علامتش سفيدى آماس و بسيارى سيلان لعاب باشد چهارم آنكه سوداوى باشد علامتش سياهى و خشكى و درشتى زبان و آب دهان بغايت كمتر بودن

بطلان الذوق

باطل شدن ذائقه است و سبب اين مرض آنست كه در عصب حاسهء لينه كه منبسط بر زبان و سطح دهان‌ست فضول رطوبيه گرد آيد و عصب مذكور آن را تشرب كند پس مسالك نفوذ قوت ذائقه مسدود شوند و هيچ مزه محسوس نشود و گاهى اين علت بدان حد رسد كه در حرارت و برودت عليل امتياز نتواند كرد يعنى حس لمس زبان نيز فتور پذيرد و پوشيده نيست كه ادراك حرارت و برودت به قوت لمس تعلق دارد

فساد الطعم

اين عبارت از تغير ذائقه است و كيفيتش آنست كه انسان بسببى از اسباب چون استيلاى خون يا بلغم شيرين بر زبان يا مزهء صفرا و سودا و امثالها بر ان احساس طعمى از طعوم مانند حلو و مر و حامض و زمخت و اشباه اينان بىآنكه چيزى چسبيده باشد مىكند يا بعلل مسطوره طعوم مذكوره را على غير ماهى عليه « 1 » درك كند و در نوع اول قوت سبب بود و در ثانى ضعف سبب زيرا كه هرگاه سبب قوى بود زبان عليل ذائقه مزهء آن خلط را پيوسته همى دريابد و اگر سبب ضعيف بود احساس طعم وى نمىتواند كرد مگر انگاه كه چيزى بچشد بهر آنكه هنگام چشيدن ذائقه متوجه مىشود برغبت طبيعت و از آنكه خلط مسببه در اجزاى ويست ادراك نمىكند مگر طعم همان خلط را و استدلال بر نوعيت سبب بحسب طعومست چنانچه تلخى دلالت مىكند بر صفرا و شيرينى بر خون يا بلغم حلو و ترشى بر بلغم حامض يا سودا و نمكى بر بلغم شور

ثقل اللسان

و حليته و كذلك وجه تسميته غنى عن البيان آنست كه در كلام تغير افتد و اداى حروف به نهجى كه بايد نتواند شد و اين مرض بحسب سبب بهشت قسم منقسم مىشود يكى آنكه سوء مزاج حار مفرط در عضلات زبان افتد و رطوبت زبان را خشك سازد و تشنج استفراغى در ان احداث كند و اين مرض پديد آيد دوم آنكه استرخاى خاص باسباب مسترخيه در زبان عارض شود سوم آنكه استرخاى زبان بمشاركت دماغ حادث شود چهارم آنكه رطوبت غليظه در زبان گرد آيد و محدث تشنج امتلائى شود پنجم آنكه انصباب فضول دماغيه عقب سرسام يا برسام كه بسرسام انجامد بر سبيل
هامش
( 1 ) يعنى هنگام ذوق اشياى طعمى بر خلاف طعم آن چيز كه مىچشد محسوس گردد