در مجرى كه ميان جگر و مراره است و بدان سبب عدم تميز صفرا از خون و جريان آن در عروق و انتشار او در اعضا .
سيزدهم ضعف جرم مراره به سبب وقوع نوعى از انواع سوء مزاج مضعف در آن و بدان سبب عدم انجذاب صفرا از جگر و بقاى آن در كبد مخالط خون و رسيدن آن با خون در عروق به سائر بدن و اين نوع بىمشاركت ضعف جگر كمتر باشد .
چهاردهم قوت جاذبهء مراره .
پانزدهم حدوث سده در مجرى كه ما بين مراره و امعا است جهت دفع صفرا از مراره به امعا و بدان سبب كثرت با صفرا در مراره و رجوع آن به سوى جگر و از آنجا انصراف او با خون در سائر بدن .
شانزدهم قولنج بلغمى به سبب چسبيدن بلغم لزج بر سطح امعا و ستر دهن مجرى كه محل انصباب صفرا است .
هفدهم نبات لحم يا ثؤلؤلدر يكى از هر دو مجرى مذكور .
هيجدهم كثرت اجتماع صفرا در قولون .
و از كلام سمرقندى ديگر سببى يرقان مفهوم مىگردد و آن ورم مراره است و بدان سبب در فعل وى كه جذب صفرا از جگر و دفع آن به سوى امعا است ضعف راه يابد و بالضرور صفرا در بدن بيفزايد و به واسطهء ناريت كه مستدعى محيط است به جانب جلد گرايد .
و به قول بعض متأخرين يرقان از شميدن روائح سمى و به سبب تعفن هوا نيز افتد .
و تشخيص اسباب مذكوره چنين كنند كه :
اولًا نگاه بايد كرد كه با يرقان مرضى ديگر مثل تب و ورم جگر و سدد آن و ضعف جگر و قى صفراوى و قولنج هست يا نه ؟
پس اگر با تب حاد باشد دريافت نمايند كه يرقان روز بحران عارض شده يا نه ؟
اگر روز بحران حادث شده باشد و به آن غثيان و تهوع و قى صفراوى و شدت بىخوابى و تشنگى و قلت اشتها و تلخى دهن و صغر نفس و قبض شكم و الم در احشا باشد يرقان بحرانى بود .
و اگر روز بحران نباشد و با تب گرم و لهيب و كرب و تشنگى شديد و بخر فم و وجع شديد موضع كبد و ديگر آثار ورم حار كبد بود سببش ورم حار جگر باشد .
و اگر با تب نرم و درشتى زبان و تهوع و ثقل اندك در جانب ايمن بود سببش ورم مراره باشد .
و اگر با وجود تب و تشنگى سبات و قبض و نفخ شكم بود و تقدم سير در هواى بارد يا حار و وصول غبار بر بدن دريافت شود سببش انسداد مسام باشد و اين اكثر در سرما و هواى سرد افتد .
و اگر با ورم صلب جگر بود و اندك اندك پديد آيد مع قبض طبع و سقوط اشتها و تهوع و گاهى قى زرد و يا سبز متعفن شود و ديگر علامات آن كه در بحث ورم جگر گذشت يافته شود سببش ورم صلب كبد باشد .
و اگر آثار سدد كبد كه در باب آن مذكور شد دريافت گردد سببش همان باشد .
و ايضا سفيدى بول و براز نيز بر سدهء كبد دلالت كند و رقت و قلت بول بر سدهء محدب كبد و نرمى و رقت براز بر سدهء مقعر آن گواهى دهد .
و اگر علامات ضعف قوت دافعهء كبد كه در مبحث ضعف جگر مسطور شد يافته شود سببش ضعف آن باشد .
و ايضا وجود ضعف در سائر افعال جگر و عدم شدت رنگينى بول چنان كه در يرقان سدى مجارى مىباشد و عدم سفيدى خالص براز و عدم احساس ثقلى كه در سده باشد نيز بر ضعف قوت دافعهء جگر با مميزه آن گواهى دهد و گاهى همراه آن ذرب باشد .
و اگر با قى صفراوى بود پس نظر كنند اگر با آن زردى براز و قلت اشتها و كثرت تشنگى و نحافت بدن عدم ثقل در جگر و تلخى دهن و سرعت نبض و از ابتدا سرخى بول يا سياهى آن و كف زرد بالاى بول بود سببش حرارت جگر باشد .
و گويند كه اين نوع كمتر دفعة افتد و در اكثر با تب سونوخس باشد .
و اگر با وجود قى صفراوى و تلخى دهان رنگ براز ميان سفيدى و زردى باشد و يرقان اندك اندك افتد و ثقل نباشد و آثار ضعف جگر ظاهر بود سببش ضعف مراره باشد .
و اگر با وجود قى صفراوى و تلخى دهان رنگ براز و زردى آن روز به روز كم گردد و به تدريج سفيد شود و يرقان دفعة افتد و رنگ بول بسيار زرد و ثقل در مراق و پهلوى راست و وجع و نفخ هنگام غذا و حكه در بدن و خفت خواب بر جانب چپ بود سببش سدهء مجرى ما بين جگر و مراره باشد .
و اگر با وجود قى صفراوى تقدم ملاقات هواى گرم و تشنگى و ضعف اشتها و الم در معده بود سببش شدت حرارت هوا باشد .
و گويند كه اين نوع در اكثر با تب غب لازمه يا محرقه باشد و بيشتر كودكان و زنان را عارض شود به باعث نرمى بدن ايشان و تخلخل آن .
و اگر با وجود قى و غثيان و تلخى دهن تقدم تناول اغذيهء مولد صفرا يا سريع الاستحاله به صفرا دريافت گردد و بول سرخ و غليظ و گاهى مائل به سياهى بود سببش تناول اغذيهء مذكوره باشد .
و اگر با وجود قى صفراوى خارش در تمام بدن و جوشش دانههاى زرد بر بدن باشد و گرمى ملمس بدن و لاغرى و يبس و عدم اشتها و تشنگى مفرط و براز قريب معتاد به نرمى و همچنين بول بود و عروق بسيار گرم و متغير اللون نمايند و سفيدى براز و ثقل ناحيهء كبد مثل سدى نباشد بلكه اكثر براز رنگين و بد بو و بول زرد بود و در آخر سياه و غليظ گردد و عروض يرقان به تدريج باشد و گاهى تب ظاهر گردد و سببش حرارت تمام بدن باشد .
و اگر با قولنج بود سببش همان باشد و هر گاه مرضى از امراض مذكوره با يرقان نباشد در اين صورت حال رنگ بول و براز دريافت كنند اگر بول در ابتدا سفيد رقيق بود و بعد از آن زرد شود و پس از آن سياه گردد و در آخر ميل به غلظت و بوى
اكسير اعظم ( فارسى ) — صفحة 117
مساهمون: محمد اعظم خان ( ناظم جهان )
ص١١٧