تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اكسير اعظم ( فارسى ) — صفحة 115

مساهمون:

ص١١٥
صاف كرده برابر همه اجزا عسل داخل كرده به قوام آرند و هر روز پانزده درم بنوشند و غذا و آب به طريق طبلى وزن كرده دهند . و اگر مريض ضعيف گردد از تيهو و اگر يافته نشود از بازوى چوزهء مرغ و مانند آن غذا سازند . و صاحب حاوى نوشته كه علاجش اسهال و تنقيهء امعا است از اخلاط و رياح غليظه چنانچه هر صبح جلاب از تخم كشوث و تخم كاسنى و باديان هر يك سه درم و از شكر سفيد با گلقند ده درم بنوشانند و غذا مزورهء از نخود مع مغز قرطم و دارچينى و زيره سازند . بعده اسهال طبيعت به اين طور نمايند بگيرند سنا هفت درم عنب الثعلب پنج درم تخم كاسنى سه درم شكر سفيد ده درم ترنجبين ده درم فلوس خيارشنبر پانزده درم و در آب كاسنى معصور غير مغسول پنجاه درم حل كرده سحرگاه بنوشند . و بعد اسهال در آخر روز به مزورهء نخوداب به مغز بادام يا حب قرطم از گوشت ماكيان يا بچهء آن غذا سازند و قبض شكم نگذارند بلكه شيافات و حمولات مسهله استعمال نمايند و در آب شبى و كبريتى و غيره بنشانند و تضميد شكم به ضمادات مفشى رياح مثل تخم كرفس و انيسون و زهرهء گاو و مر و حب بلسان نمايند و دلك بطن به پارچهء خشن و مضغ كندر و نانخواه و همه آنچه آروغ آورد نافع اين نوع است و از بقول و فواكه و رطب و البان حذر كنند

امراض مراره و طحال

يعنى زهره كه تلخه نيز گويند و سپرز . شيخ مىفرمايد كه طحال را جميع اصناف امراض مزاج و تركيب مثل سدد و تفرق اتصال و اقسام اورام عارض مىشود . و چون طحال فربه شود بدن لاغر مىگردد بهر آنكه به مضادت اولًا قوت كبد را سخت ضعيف گرداند پس تولد خون كم شود و مع لك خون بسيار به سبب عظم خود جذب مىنمايد . و بالجمله هزال طحال بر جودت اخلاط و سمن او بر رداءت اخلاط دلالت كند و گاهى امراض طحال به حميات مختلطه مؤدى گردد چنان كه امراض طحال گاهى از اين امراض متولد شود و آن بيشتر از غب غير خالصه و از حميات وبائى و مختلطه پيدا گردد و اكثر امراض طحال خريفى بود و رنگ صاحب او مائل به زردى و سياهى باشد و امراض طحال به سوى معده نيز متعدى گردد . پس گاهى شهوت او زياده و گاهى شهوت او باطل كند و گاهى هنگام قرب هضم به سوى قى ترش كه از آن زمين بجوشد بعد اذيت و بعد وجع آن را محتاج گرداند و بول دموى در آخر امراض طحال جيد بود و كذلك بول غليظ كه در آن ثفل متشتت باشد و آنچه در آن مثل علقهء خون بود و گاهى تب كه از امراض طحال بود و طحال او بدان منحل گردد . و گويند كه چون امراض سپرز شبيه به امراض جگر است علاج آنها نيز قريب يكديگر است غير از اين كه سپرز قوىتر از جگر و كمتر از روى شرف از وى است لهذا متحمل ادويهء قوىتر از ادويهء جگر مىشود و از استعمال ادويهء تلخ و شديد الحموضت چه از داخل و چه از خارج حذر نمىتوان كرد و بعضى ادويه حافظ قوت مثل ادويهء عطريه و آنچه از آن اندكى قبض باشد داخل دواهاى طحال بايد كرد تا تنقيهء خون از خلط سودا و دفع آنچه در وى است از فضول به ناحيهء معده تواند كرد . پس فرق در علاج طحال و كبد به اعتبار قوت و ضعف است و از ادويهء كه مخصوص طحال‌اند از آن جمله پوست بيخ كبر و اسقولوقندريون و ثوم برى و اشق است و امراض مراره انواع يرقان است و امراض طحال هشت گونه است يعنى سوء مزاج طحال و ورم طحال و تقيح طحال و نفخهء طحال و ضعف طحال و سدهء طحال و مجارهء طحال و وجع طحال

يرقان

و آن تغير فاحش است در رنگ بدن به زردى يا سياهى به سبب جريان خلط صفرا يا سودا به سوى جلد و متصل آن بلا عفونت . و اگر عفونت با وى لازم بودى تب غب در يرقان اصفر و تب ربع در اسود همراه آن بودى پس يرقان زرد باشد يا سياه و گاهى مركب از هر دو به واسطهء اجتماع سبب هر دو بود و سبب يرقان اصفر در اكثر امر از جهت جگر و از جهت زهره بود و سبب اسود بيشتر از طحال و گاهى از كبد باشد و گاهى اتفاق افتد كه سبب اصفر و اسود هر دو سوء مزاج عام بود . بالجمله هر سه نوع آن علىحده به قلم مىآيند :

يرقان اصفر

و او آن است كه چشم و تمام بدن در آن زرد شود و آن از دو سبب بيرون نباشد يا به سبب كثرت تولد صفرا بود و يا به سبب امتناع استفراغ آن از جگر و زهره . اما آنچه به سبب كثرت تولد صفرا باشد از سه سبب خالى نباشد : يكى آنكه به سبب عضو مولد بود و عضو مولد يا بالطبع باشد و آن جگر است و او چون سخت گرم شود به سبب اسباب مسخنه و به سبب اورام جگر و مجارى صفرا و به سبب سدد كه صفرا از مراره محتبس شود و به سبب حرارت مزاج مراره كه جگر را سخت گرم كند صفرا پيدا نمايد . و يا مولد غير بالطبع بود و آن جميع بدن است چون گرم مفرط شود پس خونى كه در وى است آن را به صفرا مستحيل گرداند . دوم آنكه به سبب ماده باشد و آن اغذيه است از قسمى كه از آن صفرا بيشتر متولد شود يا به سبب حرارت مزاج غذا مثل عسل و شراب و يا به سبب سرعت استحالهء او به سوى صفرا مثل شير در معدهء حار كه از توليد صفراى كثير خالى نباشد . سوم آنكه به سبب اسباب غريبه باشد و آن مثل حرارت خارجى است كه بر بدن مشتمل شود و يا در بدن