و شديدتر در اين امر سوء مزاج حار است و اسباب سوء مزاج قلب پنج است يكى اعراض نفسانى مثل غضب و فكر بسيار در مهمات دوم ضيق النفس و انسداد منفذ هواى تازه كه به دل رسد سوم مكث در حمام و هواى گرم بسيار چهارم تناول اغذيه و اشربهى حاره و خصوصاً چون تشنه شود آب سرد نيايد پنجم مداومت روائح عطريه حاره و اسباب سوء مزاج بارد قلب ضد اين اسباب است و اما ورم حار مادام كه در ابتدا است خفقان ظاهر مىكند و بعد از آن غشى پس هلاكت مىآرد و حال ورم بارد قريب به حال ورم حار است ليكن بسا است كه اين مهلت مىدهد و به زودى مانند درم حار هلاك نميگرداند و كذلك تفرق اتصال و همچنين سده در مجارى خون و روح قلبى و حوالى آن و در عروق خشنه از اجزاى ريه مىباشد و اكثر در شريان وريدى بود و گاهى سده به سبب ورم عضو مجاور افتد و اما خفقان حادث از سبب غريب مثل حادث از اوجاع قييحيه و انتقالات مواد اورام مجاوره و از شرب سموم و حادث از لسع حيوانات و حادث از كرم شكم خصوصاً كه با على مواقف غذا برآيند و ابخره رديهى آنها به قلب رسد و از بر از مجتمع در امعاء بود اما خفقان حادث از شدت حس قلب حيانست كه عارض مىگردد صاحب آن را رقت روح پس خفقان از اندك اذيت كه بدل رسد چون ريح كه تولد يابد در فضائى كه ميان قلب و غلاف آن و يا در عروق آن است و ازادنى كيفيت بارده يا حاره و امور نفسانى و ابخره غذائى و بدنى حتى كه بعد آشاميدن آب بدون آنكه مؤدى گردد بضعف در افعال آن به خلاف آنچه از ضعف قلب حادث شود و اما خفقان حادث از ضعف قلب به سبب كثرت سموم يا رياضت يا خروج خلط يا منى به افراط يا نزف خون بسيار از بواسير يا از فصد و غير آن يا از سوء تدبير در ماكول و مشروب كه خون را رقيق و فاسد گرداند و گاه از خوردن گل و اقط كثير عارض مىشود و اما خفقان حادث به مشاركت گاه مشاركت غلاف او باشد به اين طور كه عارض گردد در آن ورم بر صلب و گاه به مشاركت معده بود به اينكه در فم معده خلط الزج زجاجى يا لذاع صفراوى باشد و يا آنكه در معده طعام فاسد گردد و يا آنكه در معده خلطى باشد و بثور در فم معده و يا آنكه سستى و رخاوت در فم معده از قى عنيف به هم رسد و بدان سبب خفقان افتد حتى كه تميز ميان اين و خفقان قلبى كرده نشود و بسا است كه عارض مىگردد اختلاج در فم معده پى در پى و مشابه تر بخفقان قلبى مىباشد و گاه به مشاركت ريه به آنكه در عروق خشنه از اجزاى آن سده بهم رسد در جانبى كه قريب به قلب است و نفوذ نكند در آن نفس بر وجه خود و اين سدر بضيق النفس غير مامونست به سبب سدد و ريه و شدت اضعاف قلب .
بالجمله وجوه مشاركت اعضاى مذكوره و غير آن به قلب در ابتداى امراض قلب مفصل مسطوره شده بدان رجوع نمايند و به مشاركت جميع بدن يا در حميات و وبائيه مىباشد و يا به سبب بحران بحركاتى كه عارض مىگردد اخلاط را هنگام بحران .
و بدان كه شخصى كه شكوهى خفقان نمايد به عقب مرض و او را تهوع باشد و صفرا بسيار قى نمايد و تهوع زائل نگردد آن رويست و منذر بتشنج در فم معده است و اين خفقان گاه قلبى مىباشد و گاه معدى و خفقان از جمله امراض متوارثه است و چون شدت كند و قلب ضعيف گردد غشى آورد بسا است كه دفعه هلاك نمايد .
و ايضا چون خفقان مزمن شود و از هر فمى كه باشد ضعف دل پيدا مىكند و محدث غشى مىگردد و بعد چند مدت به مرگ و مفاجات مىانجامد كذا فى المجسطى و كسى را كه خفقان و غشى از ادنى سبب افتد و از قوت حسن نباشد در اكثر فجاءه بميرد و شدت حركت قلب مع سكون باقى انباض علامت موت است .
طريق تشخيص :
بايد كه تشخيص جميع اقسام خفقان از نبض مخالف مجاوز از حد در اختلاف محسوس در عظم و صغر و سرعت و بطور تواتر و تفاوت نمايند و اكثر مشابه نبض صاحب ربو مىباشد و اين وقتى است كه سبب خفقان آفت در آلات تنفس باشد .
و ايضا اول علامات خفقان احساس صاحب آن غير آن است خفقان را بحس بصر و بحس لمس در اكثر اوقات مگر آنكه مريض فربه يا مرض خفيف باشد و گاه خفقان چندان شدت مىنمايد كه صاحب آن آواز آن بشنود چون بر پهلوى چپ بخسبد گوش را بر تكيه داشته و تشخيص اقسام او چنان بايد كرد كه اولًا علامات سوء مزاج اربعه و تفرق اتصال و ورم به نوعى كه در تشخيص انواع سوء مزاجات قلب مسطور شد دريافت نمايند پس هركدام از آنها كه يافته شود سبب خفقان همان باشد .
و ايضا اگر با وجود آثار سوء مزاج حار امتلا و سرعت نبض و عظم او در غير وقت خفقان و هنگام آن مرتعش مختلف و سرخى و غلظت قاروره و تمدد انتفاخ عروق و ثقل و كسل اعضا و سستى حركات و ديگر علامات غلبهى دم مثل سرخى رنگ و شيرينى دهن و قلت اشتهاء كثرت عرق بود و از جماع انتفاع يابند خفقان دموى باشد .
و اگر با سرعت و تواتر نبض صلابت آن شدت التهاب و طيش و رنگينى قاروره يا شراق و ناريت و اندوه بيخوابى و بيقرارى و شدت عطش و سائر علامات غلبه صفرا از تلخى و خشكى دهن و زبان و زردى چهره و صداع و كثرت تالم در اوقات حرارت و استراحت به هواى بارد و انتفاع از تدابير مبرده و يافته شود و يا تابع امراض صفراوى باشد خفقان صفراوى بود .
و اگر با شدت نرمى نبض و سفيدى قاروره و ديگر آثار سوء مزاج رطب مريض پندارد كه گويا دل او در آب افتاده است و خائف باشد و حالتى شبيه بغشى و تنگى نفس او را عارض شود خفقان بلغمى باشد .
و اگر با وجود صلابت و صغر نبض و غير آن سائر نشان سوء مزاج يا غم و وحشت و فزع و فساد فكر و رداءت تنفس و توهم و كدورت در حواس و عدم انتظام در تخيلات حال او مشابه حال ماليخوليا و اختلاط بود و خوابهاى پريشان