غلاف قلب و زوال عظمين و ضعظ القلب و تقشر قلب و قذف قلب و احتواء الرطوبه و علت دخانيه و جذب القلب و سوء تنفس قلب و انقطاع غذا از قلب در حالتى كه از غصب به هم رسد و دل رئيس مطلق و اشرف اعضاى بدن و اول منبع و معدن روحى است كه آن ملاك انتظام امور بدنى است و مبداء حيات و روح حيوانى است و اولاى عضويست كه نفس ناطقه بدان تعلق مىگيرد بلكه تعلق او بسائر اعضاء بواسطه تعلق او به قلب است .
و به قول صاحب حاوى رياست قلب اجل و اشرف از رياست سائر اعضاى رئيسه است به جهت آنكه قوام جميع بدن و اعتدال آن به اعتدال روح حيوانى است كه عامل آن قوت حيوانيه و حرارت غريزيه بود و قلب معدن آنها است و قوت حيوانيه معده جميع قواى بدنيه از قواى نفسانيه و قواى طبيعيه است و آن اصل قوتى است كه حادث مىگردد در روح هرگاه پيدا مىشود روح از لطافت اشباح .
و ارسطاطاليس گفته قلب اول عضويست كه در بدن به حركت مىآيد در حين تعلق حيات و آخر عضويست كه از حركت باز مىماند هنگام وفات .
و بدانند كه نفس حيوانى را دو قوت است يكى قوت فاعله كه فعل آن انبساط و انقباض است و دوم قوت منفعله نزد غصب و فرح و خوف و غم و خجل و اين انفعالات عارض مىگردد روح قلبى را و قلب متحمل نمىگردد آفتى را كه تحمل آن سائر اعضاى ديگر مىكنند و در آن مرض متمكن نميشود به حدى كه گويند ورم قلب انضاج نمىيابد اصلا و اين سبب شرافت و جلالت رياست او است و قلت احتمال آن آفت را به سبب بودنش محل حيات و بيان آنكه او معدن حرارت غريزى است اين است كه اگر قلب حيوان بشكافند و دست در آن داخل نمايند صبر بر آن نتوان كرد به سبب شدت حرارت دو هرگاه امر چنين باشد سزاوار است كه كل عنايت مصروف باشد به حفاظت اعتدال مزاج قلب و حفظ آن از سوء مزاج و غير آن و حيوانى كه قلب او بزرگ باشد و با وجود آن جبن و خائف بود مثل خرگوش و ايل سببش آن است كه حرارت قلب او كم است كه نزد ورود امرى بر آن در شىء بزرگ يعنى فضاى قلب او منتشر مىگرديد و قلب را خوب گرم نمىگرداند و براى طلب مقاومت به خارج منبسط نمىگردد و حيوانى كه قلب او كوچك بود و مع لك جرى و شجاع باشد سبب آن است كه حرارت در قلب او بسيار است و بدان جهت باعث بسط روح و بروز او براى مقاومت و قهر و غلبه مىگردد .
و ايضا اين حرارت در مكان كوچك محتقن است و بدان سبب مشتد و قوى در اجتماع مىگردد و سبب بسط روح و بروز او مىشود و ليكن اكثر حيواناتى كه جرىاند قلب آنها بزرگ و روح نيز بسيار مىباشد و قلب به سبب شرافت خود و متحمل الم و درم و جراحت نمىگردد و بلكه مصاحب آنها موت مىباشد و لهذا حيوانى كه ذبح كنند نمىيابند در قلب او از آفاقى كه در سائر اعضاى او يافته مىشود و گاهى در قلب بعض حيوانات كبير الجثه خصوصاً نر گاوان استخوان شبيه به غضروف يافته مىشود و استخوان بزرگتر و زياده در صلابت در قلب فيل مىيابند و گاهى دل بعض بوزنگان و خروسان دور يافتهاند و خطا كرده كسى كه قلب را عضله گمان نموده و به چند قلب مشابه ترين اعضاست بعضله ليكن حركت قلب غير ارادى است و حركت عضله ارادى .
و شيخ داود در دستور العجائب نوشته كه گاه به ندرت در بعض حيوانات قلب و به جانب راست و كبد در جانب چپ يافته مىشود و از نشان قوت حيات قلب است كه چون از حيوان جدا كنند تا زمانى حركت مىكند .
و بدانند كه امراض عارض به قلب بعضى از آن آن است كه عام بسائر بدن باشد مثل حميات به جهت آنكه حمى اول قلب را عارض مىشود به جرم او يا به رطوبت او ما به ارواح او بعد از آن در سر بدن منتشر مىگردد و اين او را امراض قلب شمار نمىكنند زيرا كه آفات و اعراض او قلب را عارض نمىشوند .
و لهذا شيخ و غيره آن را از امراض قلب ذكر نكردهاند و بعضى از امراض قلب آن است كه عام بسائر بدن نباشد بلكه آفات كل يا اكثر او قلب را تنها عارض گردند هرچند كه ظهور آفات در بدن مثلًا ضعف و كسل و نحافت لازم آن باشد ليكن مىباشد ظهور اين اعراض تابع آنچه در اعضاى ديگر حادث مىشود چنانچه در حميات كه اشتعاع عارض با عضاى محموم تابع شدت تسخن قلب مىباشد و لهذا گاه اشتعال اعضاى ظاهره اندك با شدت سخن قلب باشد چنانچه در حميات وبائيه بهم رسد و گاهى به عكس اين باشد چنانچه در غب بهم رسد چون قوت قوى باشد و امراض عارض به قلب فاصله بعضى از آن سود مزاج است هرگاه محدث حمى نباشد و اين يا نبوغ خود محدث حمى نبود مثل سوء مزاج بارد و يا به سبب قصور از احداث او بود مثل حار كه بسيار ضعيف باشد و يا به سبب فقدان انتشار آن در سائر اعضا باشد چنانچه عارض شود در آن از شدت فساد جوهر به دو آنكه اشتعال قلب بسيار شدت كند و فى الحال قوت ساقط نمايد و بر دفع حار غريبى قريب قلب متمكن نباشد و اعضاى ديگر سليم باشند با وجود شدت فساد حال قلب و لهذا اكثر مردمان دفعه هلاك مىگردند با وصف عدم ظهور آفت در اعضاى ظاهر ايشان بلكه بسا است كه زمانه مهلت نمىدهد تا آنكه ضرر و نفس و نزول ظاهر گردد تا اينجا قول حجندى بود و ابو سهل گويد كه از امراض قلب بعضى آن است كه علاج او ممكن نيست به جهت آنكه به سرعت هلاك مىنمايند مثل انحراف و اورام و فساد مزاج قوى و بعضى آن است كه ممكن است علاج او مثل تغيير مزاج بتغير اندك و خفقان و غشى و ضعف غير مستحكم .
و صاحب كامل و جامع مىنويسند كه امراض حادث در قلب بعضى آنان آن است كه مخصوص بقلباند و او آن است كه قلب را وجع و خفقان عارض گردد و بعضى از آن است كه به مشاركت عضو ديگر عارض شوند و آن منحنى است و وجع قلب يا از سوء مزاج و يا از مرض آلى و يا از تفرق اتصال باشد و سوء مزاج يا حار
اكسير اعظم ( فارسى ) — صفحة 267
مساهمون: محمد اعظم خان ( ناظم جهان )
ص٢٦٧