تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اكسير اعظم ( فارسى ) — صفحة 268

مساهمون:

ص٢٦٨
يا بارد يا رطب يا يابس يا مركب بود و روى ترين اصناف سوء مزاج عارض به قلب سوء مزاج يابس و حار يابس است زيرا كه از اين دق به سرعت عارض ميگردد و بعد از آن سوء مزاج مختلف است كه از آن غشى عارض شود و مرض آلى يا از ورم دموى يا صفرا وى عارض قلب يا غلاف محيط او باشد و كسى را كه اين عارض ميگردد تا دير زنده نمىماند و به سرعت هلاك مىگردد و اما تفرق اتصال مثل جراحت نافذه از صدر به سوى قلب است و هرگاه طعنه به يكى از دو تجويف او برسد و لا سيما به تجويف اسير انسان در ساعت بميرد . و اگر به تجويفى نرسد بعد اندك مدت هلاك گردد و كذلك از جميع اسباب محدث وجع قلب انسان زنده نمىماند مگر به مقدار قوت آفت و ضعف آن . و به قول جرجانى امراض و آفات كه دل را عارض گردد چهار نوع است يكى انواع سوء مزاج ساده و با ماده و مفرد و مركب دوم انواع اورام سوم تفرق اتصال چهارم امراضى كه به مشاركت ديگر اعضا افتد و ايلاقى به جاى نوع چهارم سدد و پنجم نقصان روح بيان كرده و گفته كه اين همه يا به شركت باشد يا بلا شركت . و به قول شيخ و غيره گاه عارض ميشوند در خاص قلب همه اقسام امراض مثل انواع سوء مزاجات و امراض تركيب و تفرق اتصال و اورام و گاه امراض شركى . بالجمله سوء مزاج يا ساذج باشد يا مادى يا مفرد يا مركب و چون سوء مزاج در قلب مستحكم گردد علاج نپذيرد و چون غير مستحكم باشد مزاج او سهل نباشد . و صاحب ترويح گويد كه سوء المزاج عارض قلب اگر مؤدى بخفقان و غشى گردد بدانند كه مستحكم گرديد . و طبرى گفته كه اگر سوء مزاج قلب حار باشد در طول كند مؤدى بحمى افطيفس و سل و ذوبان گردد و در سوء مزاج مادى ماده آن يا در جرم قلب و يا در عروق او و يا در غلاف او و يا در ميان جرم غلاف او باشد و در اين موضع يعنى در ميان دل و ميان غلاف رطوبت بيشتر مىباشد يا ماده ريحى و ظاهرست كه رطوبت چون كثرت پذيرد غلاف دل را ممتلى كند و دل را بفشارد و از حركت انبساط بازدارد و روح را خفه كند و بكشد و من جمله امراض تركيب گاه در عروق قلب سده و ضار با فعال قلب عارض مىشود و سده از خروج هواى دخانى و دخول هواى تازه مانعى مىآيد و روح را محتقن مىسازد و هلاك مىكند و گاهى بعض امراض وضع نيز افتد مثل آنكه از احتقان رطوبت ميان جرم و غلاف او عارض گردد بنا بر مزاحمت مانع از انبساط او و هلاك گرداند . . و تفرق اتصال كه در جرم آن يا در غلاف آن افتد هر دو قاتل است و تفرق اتصال سه نوع است يكى تفرق اتصال كه از لوازم ورم است و دوم آنكه از لوازم قرحه و بثره سوم آنكه از جراحت افتد و ورم جوهر دل حار مىباشد يا بار دو حارفى الحال قاتل است و حدوث دوم بر و صلب ور محو در قلب نادر بود بل اكثر آن در غلاف قلب افتد . و اگر اتفاق حدوث آن در قلب گردد مثل ورم حار دفعه هلاك نكند بلكه ممكن است كه اندك ايام مهلت دهد ليكن با وجود اين قاتل است و بسا است كه ورم صلب عارض در غلاف از خلط غليظ و يا غير صلب عارض از خلط رقيق‌هائى مدتى مهلت دهد مثل حال ورمى كه در غلاف قلب خروس و ميمون بود و مدتى زنده ماندند . و جالينوس حكايت آن كرده كه مرا خروسى بود و هر روز لاغر مىشد او را بكشتم در غلاف قلب او و ورم صلب يافتم مثل دانه عدس دانستم كه لاغرى و بدحالى او از آن درم بود و هم او گفتيم كه در خانه ام ميمون بود و حال او بغيره مرض ظاهر بدن و باطن اعضاى او بدتر و روز بروز لاغر مىشد به حدى كه هلاك گرديد و هرگاه آن را شگافته تفحص حال اعضاى باطنى آن نمودم بعد تجسس بسيار معلوم شد كه در غلاف قلب او ورم صلب بود و اين سبب مرض و موت او گرديد و چون نفس قلب تحمل ورم نمىكند پس چگونه احتمال جمع و تقيح خواهد كرد و كذلك دل از بثره و قرحه هيچ احتمال نكند و هرگاه بر گوهر دل قرحه محتمله حادث از بثور عارض گردد از بينى خون سياه بر آيد و بيمار هلاك شود و اما جراحت را قلب بعيد تر در احتمال از ورم است و چون جرم او را عارض شود و به سوى بطون نافذ گردد و فى الحال بكشد . و اگر نافذ نگردد بسا است كه تا روز دوم در قتل تأخير كند و روز دوم هلاك نمايد و اما امراضى كه به مشاركت اعضاء ديگر افتد گاه عارض مىشود قلب را به مشاركت غلاف او و مشاركت دماغ و حجاب و ريه و رحم و معده و كبد و امعا و سائر احشا و خصوصاً فم معده و گاهى به مشاركت اعضاى عام بدن چنانچه در حميات محرقه و غيره هنگام نوبت و بحران آنها خفقان و غشى پديد آيد و مشاركت قلب به اعضاى ديگر گاهى به سبب انقطاع غذا يا تنفس از قلب و گاهى به سبب تاديه خلط از عضو مشارك به سوى قلب و گاهى به سبب مشاركت در اذيت بر سبيل مجاورت و گاهى به سبب انتقال ماده و گاهى به سبب مشاركت در مرجع به اعضاى مؤلمه باشد پس آنچه به مشاركت غلاف افتد چنان باشد كه ورم حار يا بارد در غلاف محيط به قلب افتد و اذيت او به قلب رسد و مشاركتى كه ميان قلب و غلاف او واقع شود واجب نيست كه به هلاكت رساند اگرچه ورم باشد مگر ورم حار كه آن قاتل است و آنچه به مشاركت دماغ افتد چنان بود كه دماغ ضعيف گردد و ضعف او موجب ضعف عصب متصل بعضلات صدر كه آلات تنفس‌اند گردد و بدان سبب عضلات متنفسه از تنفس ضعيف شوند و تنفس از حال طبيعى بگردد و نسيم تازه چندان كه بايد به دل نرسد . هواى دودناك از دل بيرون نشود و بدين سبب سوء مزاج دل و خفقان و غشى پيدا گردد و آنچه به مشاركت جگر افتد پنج گونه است يكى آنكه جگر ضعيف گردد و بدان سبب خون جيد آن‌قدر كه غذاى اعضا را كفايت نمايد در آن تولد نكند و به مقدارى كه غذاى دل را بايد