تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اكسير اعظم ( فارسى ) — صفحة 269

مساهمون:

ص٢٦٩
به دل نرسد و ضعف دوران پديد آيد دوم آنكه حرارت در جگر افتد و از آن خون سوداوى پيدا گردد و براى غذاى دماغ و دل خون سوداوى آيد و بدان سبب غموم و افكار رديه و خفقان تولد كند سوم آنكه در جگر برودت حاصل شود و بدان جهت خون بلغمى در آن متولد گردد و بقلب و غير آن رسد كسل و بلادت و عدم نشاط پيدا شود چهارم آنكه جگر خون گرم يا سرد بدل فرستد و از آن سوء مزاج قلب حادث گردد پنجم آنكه در جگر ورم حار يا بارد افتد و به سبب اتصال غشيه جميع احشا به يكديگر ضرر بغشاى دل برسد و آنچه به مشاركت معده افتد سه گونه است يكى آنكه در فم معده خلطى ردى بود و به سبب مجاورت ضرر آن به قلب رسد و خفقان و غشى آرد دوم آنكه به سبب حركت غلط ردى و خروج او بقى از معده خفقان و غشى پديد آيد سوم آنكه در معده درد خيزد و به سبب قرب ضرر او بدل رسد و در اكثر بكشد و آنچه به مشاركت حجاب و ريه و غير آن افتد چنان باشد كه ماده ذات الجنب يا ذات الريه يا خناق به جانب قلب انتقال كند و خفقان و غشى آرد و باشد كه روح را مختنق سازد و هلاك كند و آنچه به شركت امعا افتد چنان باشد كه در آن حب القرع و كرم دراز و ابخره موذيه آنها بدل و دماغ برآيد و خفقان و ضعف پيدا كند و آنچه به شركت رحم افتد چنان باشد كه به مشاركتى كه رحم را با دماغ است ابخره رديه از رحم بدماغ صعود نمايد و افكار رديه و وسواس آرد و از دماغ به طريق شرايين به سوى قلب نزول نمايد و خفقان و غشى آرد .

فائده : [ از هر عضو شركى كه بخار صعود مىنمايد اول به دماغ مىآيد ]

از هر عضو شركى كه بخار صعود مىنمايد اول به دماغ مىآيد و از دماغ به طريق شرايين بدل رجوع مىكند ازينجاست كه نخست اثر فساد بخار كه مخصوص بماد آن باشد در دماغ محسوس مىگردد پس در قلب آفت ظاهر مىشود مگر آنجا كه دماغ به غايت قوى باشد و از اثر آن منفعل نگردد مىتواند كه هرچند بخار به دماغ برايد در آن تغييرى پذير نيايد و به دل فرود آيد و خفقان و غشى آرد . و طبرى گويد كه قلب مشارك مىشود به اعضاى مولمه بشش سبب يا مشاركت از طريق غلاف يا از طريق عصب يا از طريق رباط يا از طريق شرايين يا آورده يا به حسب وضع و هر عضوى كه در ميان قلب و ميان اوكدامى از اين اسباب بسته نباشد دل مشاركت او نبود و نه متألم بالم او گردد اما مشاركت به حسب غشا مثل مشاركت ميان او و ميان معاليق باشد و اما مشاركت به حسب اعصاب مثل مشاركت ميان او و ميان دماغست و اما مشاركت به حسب باطات مثل مشاركتى است كه ميان او و ميان رباطات معده است و اما مشاركت در شرايين مثل مشاركت ميان قلب و رحم و ميان قلب و قضيب است و اما مشاركت در آورده مثل مشاركتى است كه ميان او و ميان كبدست و اما مشاركت به حسب وضع مثل مشاركتى است كه ميان او و ميان فم معده و مشاركتى كه ميان او و ميان دست‌ها و پاىهاست به جهت بودن دست‌ها و پاىها محاذى قلب و به جهت قرب فم معده از قلب بود پس هر عضو از اين اعضا كه متألم گردد و حسب شرف او و اختصاص او بقلب الم قلب به آن باشد و معالجه هر عضو معلوم گردد چون مرض مشخص شود .

وجوه ثمانيه : [ وجوهى كه از آن استدلال بر احوال قلب توان كرد ]

شيخ مىفرمايد وجوهى كه از آن استدلال بر احوال قلب توان كرد هشت چيز است يعنى نبض و نفس و خلقت صدر دموى كه بر سينه ديد و ملمس بدون آنچه در بدن عارض گردد و اخلاق و قوت بدن و ضعف آن و اوهام اما نبض پس سرعت و عظم و تواتر او بر حرارت قلب دليل باشد و اضداد آن بر برودت و لين نبض بر رطوبت و ضلات آن بر يبوست و قوت نبض و استوار انتظام اختلاف او نشان صحت قلب باشد و اضداد آن نشان مرض است و نفس عظيم و سريع و متواتر و حار بر حرارت قلب دلالت كند و اضداد آن بر برودت او و فراخى سينه و پهناى آن اگر به سبب بزرگى سر نباشد بلكه سر كوچك يا متوسط و قوت نبض دلالت بر حرارت دل كند و ضد آن اگر صغر رأس سبب او نباشد دال بر برودت او باشد دموى بسيار بر سينه و خصوصاً بعد آن دليل بر حرارت خال باشد و صفاى سينه و قلت شعر آن دلالت بر برودت طحال و كبد مقاومت او نمايند و برودت بدن بر سردى دل دليل باشد اگر جگر مقاوم او نبود و لين بدن بر رطوبت قلب اگر كبد مقاومت نكند و صلابت او بر يبس قلب اگر مقاوم او كبد نباشد و حميات عفنه با صحت جگر دليل حرارت و رطوبت دل است و اما از طريق اخلاق پس غضب خلاف عادت و جرأت و اقدام و خفت حركات دليل حرارت قلب بوده اضداد او اگر مستفاد از اوهام و عادات نباشد بر برودت او دلالت كند و اما قوت بدن دلالت بر قوت غلب نمايد و ضعف آن با عدم آفت در دماغ و اعصاب دليل ضعف قلب بود و ضعف دل بر سوء مزاج او و قوت او بر اعتدال مزاج طبيعى او كه عبارت از كثرت حرارت عزيزى در آن روح حيوانى غير ملتهب متدخن بل نورانى صاف است دلالت كند و اما مزاج عرضى او از حرارت يعنى سوء مزاج حار عارض مفرط او بر آن شدت التهاب و ضجر نفس دلالت نمايد و بسا است كه مؤدى به آفت در نفس گردد و اما او بام كه مائل بفرح و حسن رجا باشند دليل قوت و اعتدال قلب بود و آنچه مائل بايحاش و ايذا باشد دلالت كند بر حرارت وى و آنچه مائل