اكثر متأخرين همين است چنانچه حكيم صادق على خان مىنويسد كه شخصى كه بوى بد دريافت كند و بوى نيك جندبيدستر مدام در بينى او چكانند و چكانيدن بول خر بسيار نافع بود و سعد و قرنفل و سنبل الطيب و زرورو سائيده در بينى دمند .
و اگر فائده نشود تنقيه بلغم از مسهل آن و حب ايارج كنند و شخصى كه بوى نيك دريابد و بوى بد نه مشك دائم بچكانند .
و اگر مفيد نگردد تنقيه خلط محترق نمايند .
و به قول انطاكى علاج آنكه ادراك خوشبو نمايد فقط سعوط بهر شىء منفذ است مثل جندبيدستر و مشك و سكبينج و اخذ محللات كماواً و سعوطاً و شرباً و آنكه ادراك بدبو نمايد خاصه تنقيه به ايارجات كنند و سعوط به بول خر به غايت مفيد است و از مجربات من سعوط به اين مركب است جندبيدستر كندش قسط قرنفل هر واحد درم روغن زرد آب كرفس هر واحد اوقيه روغن بنفشه نيم اوقيه همه را بجوشانند تا مختلط گردد و سعوطاً استعمال كنند و گاهى لادن فلفل سفيد هر واحد نيم درم فرفيون ربع درم اضافه كرده مىشود و تكميد به شونيز در اينجا از صالحترين ادويه است .
و بدانند كه تنقيه دماغ و گرسنگى و تلطيف غذا ملاك اين امر است .
و حكيم عابد سرهندى نوشته كه آنچه مجرب است براى شخصى كه بوى بد دريافت نكند مواظبت بوئيدن قرنفل و به سبابه و جوزبوا و مشك در گلاب سوده است و براى كسى كه خوشبو احساس ننمايد بر شم حلتيت منتن مداومت كردن و اين همه بعد نقاى تام و استعمال حمام و در خلط حار بعد فصد و استفراغ عام نفع تمام دارد .
و شيخ و تابعين او برانند كه هر كسى كه خوشبو احساس كند و بد بوى حس نكند مدام به جندبيدستر سعوط نمايد حتى كه اصلاح يابد و هر كه بدبوى احساس كند و خوشبو حس نكند دائم به مشك سعوط نمايد تا آنكه حال او نيك و صلاح پذيرد يعنى به ازاله بوى بد عفن كريه ادراك خوشبو نمايد هميشه رائحه آن خلط را و احساس به خوشبو نمىنمايد به جهت غلبهء آن خلط متعفن و استيلاى آن بر روائح خوشبو و على هذا القياس .
و نزد رازى و غير هم سببش خلاف اين است و آن در ذكر تشخيص اقسام اين مرض مسطور شد .
رعاف
برآمدن خون از بينى و آن مرض باشد يا عرض امراض حاده و بواسير انف و بثور آن و عرض امراض حاده يا در روز بحران افتد و يا در روز بحران افتد و يا در غير روز بحران و بهر كيف سببش كشادن رگ بىنياز حدت خون باشد يا شگافتن عروق شبكه دماغ و شرائين آن از شدت امتلاى خون و ضربه و سقطه و باشد كه بسع افعى به سبب حدت و شدت امتلاى خون باعث رعاف گردد پس آنچه به قطرات و اندك اندك آيد و خود باز ايستد و يا بسيار آيد و به دير ايستد و آثار غلبهء صفرا يافته شود سببش كشادن دهن رگهاى باريك اندرون بينى باشد به واسطهء حدت خون يا بخارات حارهء متصعده و آنجه به يك بار آيد و بسيار آيد و بيشتر بعد حدوث صداع شديد و التهاب و مرض حاد يا عقيب سقطه و ضربه افتد سببش شگافتن عروق مشبكهء دماغ يا شرائين او بود به واسطه شدت امتلاى دم و غليان آن و يا بحران امراض حاده و يا ضربه و سقطهء سر و تابع او اعراض فساد افعال دماغ چون فساد عقل و تخيل يا سرسام و دوار و سكته و سبات مىباشد و اين در اكثر غير قابل علاج است به سبب نرسيدن ادويه جالسه بدان موضع و بحرانى در روز بحران امراض حاده و حميات دمويه و صفراويه واقع مىشود و فرق ميان رعاف عرقى و شيرمانى آن است كه خون شريان به كثرت و بدفق مىآيد و رقيق و گرم و سرخ خالص باشد و بوثبات و حضرات خارج شود .
و ايضا رعاف گاه باشد كه با دوار معلوم آيد ساكن شود و باز عود كند و گاهى دفعهً واقع گردد و سيلان رعاف از احوالى است كه گاهى موجب راحت و منفعت بود و گاهى باعث ضعف و مضرت شود و آنكه سبب منفعت باشد عقب او راحت و سبكى سر از امتلا حاصل گردد و رنگ چشم و روى از سرخى شديد و سحنه بعد انتفاخ به اعتدال آيد و لا سيما اين منفعت مردم كثير الدم و گرممزاج و صاحبدماغ و جگر گرم را و در امراض حاده و اورام باطنه و خاصهً دموى و صفراوى و در دماغ پس در كبد پس در حجاب پس و ريه مىباشد و نفع رعاف در ذات الجنب اكثر از آن است كه در ذات الريه باشد و رعاف در امراض حاده و خصوصاً مثل جدرى و حصبه سود دارد و بحران بزرگ باشد و آنكه سبب مضرت بود و اسراف نمايد ضعف آرد و رنگ روى زرد غير معتاد يا رصاصى يا تيره از زردى و سياهى شود و لاغرى بسيار پديد آيد و دست و پا سرد گردد .
و اگر چه خون باز ايستد عاقبت محمود نبود و آنكه رنگ او به زردى گرايد صفرا به روى غلبه كند و تضررا و به خروج خون كمتر بود و آنكه رنگ او به رصاصيت ميل كند بلغم بر آن غالى آيد و آنكه رنگ او به كمودت مبدل گردد سودا بر آن غلبه نمايد و اين شديد الضرر است به نقص خون و غلبه خلط ردى و جميع كسانى كه رعاف بر ايشان افراط نمايد از امراض ضعف جگر و استسقا و غيرها همين نباشد و شديدترين ابدان از روى استعداد براى رعاف مرارى صفراوى و رقيقالدماند و از رعاف معتدل انتفاع يابند علاج تبريد از لعاب بهدانه و شيرهء عناب و شيرهء مغز تخم تربوز و شربت نيلوفر بدهند و گاهى عوض مغز تخم تربوز تخم كاهو مىكنند