تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اكسير اعظم ( فارسى ) — صفحة 283

مساهمون:

ص٢٨٣
حب ايارج نباشد از گل بنفشه تربد رب السوس هليله زرد انيسون هر يك نيم درم سقمونيا دو دانگ حب ساخته بدهند .

استرخا و فالج

استرخا سستى و ضعف است كه در عضوى ظاهر شود و حس و حركت آن عضو ناقص باطل گردد و فالج به قول مطلق استرخاى هر عضوى را گويند و به قول مخصوص مختص بعرف اطيا استرخا يك شق بدن است در طول كه از گردن تا فدم فراگرفته باشد و سر صحيح و سالم بود و يا در جميع شق از سر تا قدم سارى باشد و اين را فالج مع اللقوه و خلع گويند و فالج بمعنى استرخاى مطلق اگر بهر دو جانب تمام بدن غير از اعضاى سرورى بود ابو بلقسيا گويند . و اگر بهر دو شق سر و بدن عام باشد سكته بود . بالجمه سبب بطلان حس و حركت آن است كه روح حساسه و محركه با محتبس گردد از نفوذ در اعصاب به جهت انسداد طريق روح حامل آن و يا نافذ باشد در آن و ليكن بعضى اعضا از اثر و قوت آن متأثر نشوند به جهت فساد و مزاج خود و فساد مزاج يا از حرارت باشد يا از برودت يا از رطوبت يا از يبوست اما حرارت تا كه به حد غايت نرسد تأثير حس و حركت را منع نكند و يبوست به دستور بلكه مانع حس و حركت اكثر برودت و رطوبت بود و ظاهر است كه برودت ضد روح است و تخدير و اضماد آن كند و طوبت عضو را مهيا ببلادت ميگرداند پس از اسباب بطلان حركت رطوبت بلا ماده بود ليكن تلافى اين بتسخين سهل باشد و اين در اكثر بدن يا در شق و احداء و عام نبود بلكه در يك عضو خاص عارض شود چون فالج مثانه و ذكر و امثال آن پس فالج و استرخاى اكثر اعضا به سبب احتياج روح باشد . و سبب احتباس روح انسداد بود يا افتراق مسام و منافذ مؤديه به سوى اعضا به قطع عصب در طول و انسداد يا بر سبيل انقباض مسام يا امتلاش خلط مسدود يا ورم يا قطع عصب باشد و انقباض مسلم يا از ربط عضو بود و آن بگشادن رباط زائل گردد و يا از انضغاط شديد چنانچه عند ضربه يا سقطه يا ميلان فقره براست و چپ يا خلع مفصل و يا غلط جرم عصب در جوهر خود و يا سردى مكثف مسام عارض شود و امتلاى مسدد از مواد رطب بود و آن اكثر بلغم باشد كه از بطون دماغ بريزد و در خلل كل اعصاب جارى گردد و يا در مبادى اعصاب يا شعب اعصاب متوقف شود و طريق روح نفسانى بند كند و امام ورم نيز از عروض خود در نخاع و منابت اعصاب و يا شعب آن منافذ را مسدود سازد و از هر ماده كه باشد و يا قطع عصب آنچه در طول باشد نفوذ روح و مفرحس و حركت نبود و آنچه در عرض باشد حس و حركت را منع كند از اعضاى كه مجارى روح نفسانى ميان او و ميان ليف مقطوع پيش از قطع متصل بودند و بسيار باشد كه مادهء رطب به سبب غلبهء حرارت بر بدن يا به سبب حركت بدنى يا نفسانى دفعهء از خوف يا غضب يا لذت يا غم به سوى اعصاب نخاع و اطراف سائل گردد و فالج آرد . و بدان كه سبب فالج اگر در يك شق بطون دماغ يا در مجارى شق واحد افتد همه شق بدن مع شق روى مطرح گردد چنانچه اگر در هر دو شق بطون دماغ يا مجارى آن بود سكته افتد . و اگر در هر دو شق نزد منبت نخاع افتد كل بدن سواى اعضاى روى مفلوج شود ليكن گاهى جلد سر بيحس گردد . و اگر در شق واحد از منبت نخاع افتد فالج در يك شق بدن غير از روى عام بود . و اگر از منبت فروتر بهر دو جانب يا در يك شق باشد اعضائى كه عصب او است مسترخى و مفلوج گردد . و اگر سبب در نخاع نباشد بلكه در عصب باشد يا شعبهء او يا ده يا تفرق اتصال يا ورم افتد استرخا در عضوى كه به اين عصب يا شمعبه تعلقى داشته باشد واقع شود مثلًا در زبان و حنجره و مرى و مثانه و معاى مستقيم و غير آن و باقى اعضا سالم بود و اكثر فالج در شدت بر دشتاور و در مشايخ و مزاج بارد رطب و بشخصى كه ادمان تدبير غليظ مؤلد بلغم نمايد عارض مىشود و گاهى در ربيع به حركت امتلا در آن و در بلاد جنوبى و در عمر پنجاه تا شصت سالگى كه دماغ بارد و ممتلى باشد و دفعهء حرارت يا برودت قوى رسد بر سبيل نوازل مىافتد . و اگر فالج بجوان در فصل گرما افتد كمتر نجات يابد و گاهى سكته و صرع و قولنج و اختناق رحم و حميات مزمنه بر سبيل بحران نيز منتقل بالفج گردند و قولنج شديد الالم در اكثر مؤدى باسترخاى اطراف و خلع مفصل زانو و سرين گردد هنگام انقضاى مرض بر سبيل بحران و دفع طبيعت فضول را از عمق بدن به سوى اطراف چنانچه صاحب كامل گفته كه جماعتى را ديدم كه ايشان را قولنج صعب شديد الالم بود و منكبين آنها و بعضى را منكبين و وركين منخلع گرديد و شخصى را ديدم كه حركت كتفين او معطل شده بود الا حس آن مرد جيد بود و همچنين فولس در كتاب خود ذكر كرده كه در زمانهء من قوم كثير را درد قولنج
اكسير اعظم ( فارسى ) — صفحة 283 | محمد اعظم خان ( ناظم جهان )