تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فصول الأعراض ( شرح حدود الأمراض ) — صفحة 297

مساهمون:

ص٢٩٧
بتفصيل گذشته فتذكر هذا اكنون بايد دانست كه اوجاع دو گونه است يكى آنكه بازاء وى اسمى موضوع شده كه وى بدان اسم مخصوص گشته و مشهور از اوجاع ذى اسم پانزده قسم‌ست

قطعه

خشن و لاذع‌ست اعيائى * خدرى و ممدود حكاك ناخس در خود كاسر و ضاغط * و ان مفتح كزو عضل شد چاك ضربان ثقيل و ثاقب و باز * آن مسلى كزوست اصل هلاك
و خشن عبارت از آنست كه به سبب خلط خشن كه يبس و جفاف بر ان غالب باشد دردى ناهموار على مراتب خشونت خلط موجع بمنصهء ظهور رسد و لاذع آنست كه به سبب خلط حاد لذاع دردى كه عليل بدان احساس لذع و گزند نمايد دست دهد و اعيائى دردىست كه بدان اعيا و ماندگى محسوس شود و سببش يا تعب بود يا خلط ممد و يا ريح منفخ يا خلط لاذع و اول به تعبى و دوم به تمددى و سوم به نافخ و چهارم به قروحى موسوم‌ست و المناسبات بنية لا يحتاج الى البيان و گاه باشد كه بسبب تركيب انواع اربعه به تركيب ثنائى و ثلاثى و رباعى انواع ديگر نيز بهم رسد كما حقق فى موضعه فى المطولات و عليك باستخراج الامثلة و خدرى آن را گويند كه به سبب شدت برودت مزاج عضو با انسداد مسام منافذ روح حساس يا امتلاء اوعيه امرى منافى طبيعت مدرك اندر آيد و ممر و معبر بآن‌ست كه به سبب تمديد ريح يا خلط غليظ عصب و عضل به نهجى متمدد گردد كه گويا از هر دو جانب كشيده مىشود و از خواص ويست كه باعضاء صلب و طولانى مانند اعصاب و عضلات عارض گردد و حكاك مفسر بدانست كه بسبب خلط غليظ حريف يا مالح يا ابخرهء حاده كه ما تحت جلد و صفاق محتقن باشند و بمعونت حرارت حك و انفتاح مسام رديّه تخلل و اندفاع آرند حالتى كه ملائم طبيعت نباشد رو نمايد و ناخس وجعى باشد كه اكثر به سبب تمديد خلط مرارى حاد به آئينى كه بنا بر حدت خود گويا در اغشيه نفوذ نموده به تفريق ؟ ؟ ؟ اتصال آن مىپردازد بحصول انجامد و از خواص تمديد ويست كه فقط در عرض باشد و به تفارق بالوجع التمددى و بحدت آنست ايضا فتفكر هذا اكنون بايد دانست كه وجع مذكور گاهى متساوى در حس باشد و گاهى غير متساوى و غير متساوى را سه سبب‌ست يكى عدم تشابه يا تمدد عليه الغشاء در صلابت و اين مانند ترقوه دوم غير متشابه بودن آن در حركت مانند حجاب حاجز پس بالضرور در هنگام ورم در ذات الجنب در اجزاء عالى غشاء مستبطن اضلاع كه بر ترقوه كشيده‌اند يا در ان اجزا كه ملاصق حجاب‌ست وجع غير متساوى باشد سوم غير متشابه الاجزاء بودن حس عضو برابرست كه بالطبع باشد يا بنا بر آفتى كه به بعض اجزا دون بعض رسيده بود و در عدم تساوى وجع مسطور وجوه ديگر نيز در كتب