معده و پرى آن برابر باشد و كدورت چشم پيوسته در ترقى بود و ادويهء بخار نشان و قى سوء ندهد و رنگ حدقه در ان خالى از تغير ما نبود و قبل از مضى شش باء بابطال بصارت انجامد بخلاف خيالات كه منذر نزول الماء نبود كه در هر دو چشم برابر باشد و در خلو و امتلاء معده مختلف الاحوال بود و قى و دوا در ان سود دهد و در حدقهء تغير نبود و اگرچه شش ماه بگذرد چشمزخمى غير از تخيلات به چشم نرسد اقسرائى گفته كه فوقيست شش ماه در معرفت آنكه خيالات منذر بماء نيستند امر اكثرىست كه بتجربهء متطاوله دريافت شده
نزول الماء فى العقب
پوشيده نماند كه عقب بفتح عين مهمله بتازى پاشنه را گويند و نزول الماء فى العقب عبارت از انصباب خلط حاد سيال بسوى ويست و درد و ورم بنا بر اجتماع خلط مذكور در عضو مسطور از لوازم اين مرضست هذا اكنون بايد دانست كه علت مسطوره يك نوع قسمى از اقسام ثلثه وجع تعصبست كه گاهى از زخم پاشنه يا سببى ديگر چون ضربه و سقطه و مانند آن و گاهى از انضغاط وى از موزهء تنك و گاهى از انصباب مادهء حاده يا بارده بسوى آن بهم رسد
نزف
به فتح اول و سكون ثانى و فا لغة و اصطلاحا عبارت از كثرت جريان خونست از جراحت باشد يا غير جراحت
نزع
بفتح اول و ثانى لغة و اصطلاحا عبارت از افتادن موى هر دو جانب پيشانىست بهر سبب كه باشد و بيشتر از استيلاء يبس بود
فصل هفتم
در سين
مهمله مشتمل بر سه مرض
نسوع
بفتح اول و ضم ثانى و سكون واو و عين مهمله و بغين معجمه نيز آمده چيزى كه در چشم افتد و بالجمله وى مرادف قذى بفتحتينست هذا ما يفهم من بحر الجواهر و
نسوع
بضم اول و عين مهمله على ما فى بعض كتب اللغة بمعنى رفتن گوشت بن دندانست و اللّه اعلم
نسيان
بكسر اول و سكون ثانى و فتح تحتانى و الف و نون در لغت بمعنى فراموش كردن على الاطلاق آمده و در اصطلاح عبارت از ضعف حافظه و وقوع فساد در ذكر يا فكر يا تخيلست و نسيان بالفتح صاحبش را گويند و فساد ذكر آنست كه همگى حواس بسلامت باشد هرچه بيند درست بيند و هرچه شنود درست شنود لكن زود فراموش كند و اين نوع حسب قوت سبب و ضعف آن تارة بطريق بطلان بود و اخرى بر سبيل نقصان و حدوثش گاهى از استيلاء برودت و رطوبت بر مؤخر دماغ كه محل حفظست و گاهى از فرط برد و يبس آن موضع دست دهد چه حفظ و استمساك بىيبوست معتدله صورت نهبندد و خواب گران و بسيار و ثقل سر خاصه در مؤخر آن و دوام سيلان رطوبت از دماغ بر اول و بيخوابى و احساس جفاف و يبوست در مؤخر دماغ و بدشوارى سخن گفتن و چنان احساس نمودن كه گويا سر او را بسوى عقب مىكشند و در حين شدت سبب حالتى شبيه بگلو خفه كردن عارض شدن بر ثانى