و درد بر دوم و درد با سوزش و تشنگى و صفرت براز و سوزش مقعد و قلت ثقل روده بر سوم و برآمدن بلغم در براز و گزيدن مقعد هنگام خروج آن و قلة تشنگى نسبت بصفراوى و كثرت ثقل بر چهارم و شدت التهاب و لذع و تشنگى و عدم گرانى و صفراويه در براز بر پنجم و كثرت ثقل و لزوم وجع در يك جا و خروج بلغم لزج و براز احيانا و برودت مواضع الم بر ششم و آثار قولنج ورمى و امارات ديدان بر هفتم و هشتم دلالت كند فائده گاه باشد كه عقب خوردن ادويهء مسهله مغص پديد آيد و تقدم سبب بر ان گواهى دهد
فصل يازدهم در قاف
و فيه ايضا مرض واحد
مقيماروس
بميم و قاف و تحتانى و ميم ثانى و الف و راء مهمله و واو و سين مهمله حمى بلغمىست و مر فى الحميات
فصل دوازدهم در لام
مشتمل بر سه مرض
ملأه
بميم و لام و همزه و هاء موقوفه بر وزن منعة زكام ست و ماخوذ از ملاء بمعنى پرىست و المناسبة لا يخفى
ململه
بميم و لام و ميم ثانى و لام ثانى و هاء موقوفه لغة و اصطلاحا تململست و مر فى الفوقانى
مليله
بميم و لام و تحتانى و لام ثانى و هاء موقوفه بر وزن صحيفه در عرف عام بمعنى حمىست و در عرف خاص اطبا عبارت از حالتىست مانا بحمى و ايلاتى گفته كه وى حالتىست كه حرارت تا با وى مخالط باشد لكن به حد حمى نرسد و كسل و ماندگى و سهر و ديگر اعراض مختلفه با وى يار باشند
فصل سيزدهم در نون
مشتمل بر دو مرض
منتشر
بضم اول و سكون ثانى و فتح فوقانى و كسر شين معجمه و سكون راء مهمله على ما مر فى باب الموحدة عبارت از برصىست كه رنگ همگى بدن در ان به بياض گرايد
منقله
بميم و نون و قاف و لام و هاء موقوفه بر وزن مكرمه شجهايست كه از ان فراس استخوان اعنى ام جانى خارج شود و بالجملهء وى مرادف مامومه است چنانچه در اثناء ذكر تفرق اتصال اشارتى بدان رفته و از آنكه از پوست و غشاء مجلل قحف و ام غليظ ثقل نموده تا بام رقيق رسد بدين اسم موسوم گشته
فصل چهاردهم در واو
مشتمل بر چهار مرض
مواظبه
بميم و واو و الف و ظاء معجمه و موحده و هاء موقوفه بر وزن مفاعله حمى نائبه است و از آنكه هر روز مواظبه و مناوبه كند بدين اسم موسوم شده چنانچه در حميات اشارتى بدان رفته
موم
به دو ميم كه فيما بينهما و اوست قسمى از جدريست كه تبشر آن در درد سينه و شكم بيشتر از ان باشد كه در ساق و قدم و على ما مر فى الجدرى از شان ويست كه رصاصى اللون باشد
مورسرج
پوشيده نماند كه لفظ مذكور معرب از مورسره فارسىست چه مور بالضم به فارسى نمله را گويند و سر راس را و هاء براى نسبتست و بالجمله وى عبارت از خروج طبقه عنبيه عند انخراق قرنيه است بهر سبب كه باشد چون قرحه و بثرهء جراحت كه در آن موضع افتد