تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فصول الأعراض ( شرح حدود الأمراض ) — صفحة 285

مساهمون:

ص٢٨٥
و درد بر دوم و درد با سوزش و تشنگى و صفرت براز و سوزش مقعد و قلت ثقل روده بر سوم و برآمدن بلغم در براز و گزيدن مقعد هنگام خروج آن و قلة تشنگى نسبت بصفراوى و كثرت ثقل بر چهارم و شدت التهاب و لذع و تشنگى و عدم گرانى و صفراويه در براز بر پنجم و كثرت ثقل و لزوم وجع در يك جا و خروج بلغم لزج و براز احيانا و برودت مواضع الم بر ششم و آثار قولنج ورمى و امارات ديدان بر هفتم و هشتم دلالت كند فائده گاه باشد كه عقب خوردن ادويهء مسهله مغص پديد آيد و تقدم سبب بر ان گواهى دهد

فصل يازدهم در قاف

و فيه ايضا مرض واحد

مقيماروس

بميم و قاف و تحتانى و ميم ثانى و الف و راء مهمله و واو و سين مهمله حمى بلغمىست و مر فى الحميات

فصل دوازدهم در لام

مشتمل بر سه مرض

ملأه

بميم و لام و همزه و هاء موقوفه بر وزن منعة زكام ست و ماخوذ از ملاء بمعنى پرىست و المناسبة لا يخفى

ململه

بميم و لام و ميم ثانى و لام ثانى و هاء موقوفه لغة و اصطلاحا تململ‌ست و مر فى الفوقانى

مليله

بميم و لام و تحتانى و لام ثانى و هاء موقوفه بر وزن صحيفه در عرف عام بمعنى حمىست و در عرف خاص اطبا عبارت از حالتىست مانا بحمى و ايلاتى گفته كه وى حالتىست كه حرارت تا با وى مخالط باشد لكن به حد حمى نرسد و كسل و ماندگى و سهر و ديگر اعراض مختلفه با وى يار باشند

فصل سيزدهم در نون

مشتمل بر دو مرض

منتشر

بضم اول و سكون ثانى و فتح فوقانى و كسر شين معجمه و سكون راء مهمله على ما مر فى باب الموحدة عبارت از برصىست كه رنگ همگى بدن در ان به بياض گرايد

منقله

بميم و نون و قاف و لام و هاء موقوفه بر وزن مكرمه شجه‌ايست كه از ان فراس استخوان اعنى ام جانى خارج شود و بالجملهء وى مرادف مامومه است چنانچه در اثناء ذكر تفرق اتصال اشارتى بدان رفته و از آنكه از پوست و غشاء مجلل قحف و ام غليظ ثقل نموده تا بام رقيق رسد بدين اسم موسوم گشته

فصل چهاردهم در واو

مشتمل بر چهار مرض

مواظبه

بميم و واو و الف و ظاء معجمه و موحده و هاء موقوفه بر وزن مفاعله حمى نائبه است و از آنكه هر روز مواظبه و مناوبه كند بدين اسم موسوم شده چنانچه در حميات اشارتى بدان رفته

موم

به دو ميم كه فيما بينهما و اوست قسمى از جدريست كه تبشر آن در درد سينه و شكم بيشتر از ان باشد كه در ساق و قدم و على ما مر فى الجدرى از شان ويست كه رصاصى اللون باشد

مورسرج

پوشيده نماند كه لفظ مذكور معرب از مورسره فارسىست چه مور بالضم به فارسى نمله را گويند و سر راس را و هاء براى نسبت‌ست و بالجمله وى عبارت از خروج طبقه عنبيه عند انخراق قرنيه است بهر سبب كه باشد چون قرحه و بثرهء جراحت كه در آن موضع افتد
فصول الأعراض ( شرح حدود الأمراض ) — صفحة 285 | حكيم سيد ابو القاسم ( مير قدرت الله قادرى )