در گو رفتن چشم و تخيل سياهى و تاريكى در وقت عروض مرض رو نمايد پوشيده نيست كه ابخرهء صفراوى بنا بر لطافة خود بدان حد برسد كه حدوث اين مرض بدان دست دهد و عدم آثار مذكوره و وجود اصابة برد بر سر هنگام خواب علامة انقباض دماغ از برداشت و تفصيل اسامى اين مرض در اثناء ذكر جاثوم مذكورست فتذكر هذا اكنون بايد دانست كه بعض اطبا ويرا در سلك امراض بطريق مسامحة و منذر بودن آن بصرع و سكته و ما يناسبها منسلك ساخته اند چه وى نزد ايشان فى حد ذاته مرض نيست و لا يخفى ما فيه فتامل
فصل دوم در موحده
و فيه مرض واحد
كباد
بضم اول و فتح ثانى و الف و دال مهمله در عرف عام بمعنى درد جگر و همگى اعلان ويست اما در عرف خاص اطبا عبارت از چسپيدن رطوبة غليظه در رگهاى وى بر نهجىست كه مانع شراب آب بود و مخفى نيست كه وى غير سده جگر و ماساريقاست چه در سده جگر و ماساريقا نفوذ آب ممكن نباشد اگرچه شرب آب ممكن باشد بلكه احيانا به سبب ازمان علة و حدوث عفونت تب و شدت عطش رو دهد و قاروره بنا بر عدم نفوذ مواد رقيق مائى بود و درد بىكثرت شدت و حدوث ورم نباشد بخلاف اين علت كه بسبب استيلاء رطوبة خواهش آب در ان كمتر باشد و از جهت اختلاط رطوبة ملتحمه يا مائيت بول غليظ غير نضج طافى الزبد بود و از خواص ويست كه صاحبش از ابتداء علت عند انتهاى هضم بىشك و شبهه احساس درد جگر نمايد
فصل سوم در مثلثه
مشتمل بر چهار مرض
كثرة الطمث
پوشيده نماند كه طمث بفتح طاء مهمله خون حيض را گويند و كثرت آن اگر در غير ايام حيض باشد باستحاضه موسوم گردد و هر چونكه باشد از كثرت خون و رقت و حدت آن و استرخاى افواه عروق رحم بنا بر غلبهء رطوبت ؟ ؟ ؟ مرجيه و افتتاح آنها بسبب استيلاء صفرا يا سودا و قرحهء رحم و انخراق رگهاى وى از جهت عسر ولادت يا ازالهء بكارت بنا بر بزرگى آله صورت بندد و آثار غلبهء دم بر اول و رقت و حرقت و صفرت خون و خروج آن بسرعت و ضعف بدن و زردى رنگ آن بر دوم و رقت و سفيدى خون و ديگر امارات بلغم بر سوم و آثار مذكوره در حدت خون با وجود صفرت رنگ بدن و خون بر چهارم و نشانهاى سودا و سواد ما يخرج بالطمث بر پنجم و اختلاط ريم و زردآب با خون بر ششم و تقدم سبب بر هفتم و هشتم دلالة كند تنبيه گاه باشد كه ناسور رحم باعث اين مرض گردد و آمدن خون قطرهقطره و بسبب مشاركت رحم بدماغ لزوم درد سر از خواص ويست
كثرة اللبن
پوشيده نماند كه حدوث اين علت از ضد اسباب مذكوره در قلة اللبن