تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فصول الأعراض ( شرح حدود الأمراض ) — صفحة 237

مساهمون:

ص٢٣٧
كه بر شجره انگور و امثال آن مىپيچد و از آنكه اين مرض بقلب محب بر نهجى ملتف گردد كه صاحبش را از نظر كردن بسوى غير محبوب كور كند بدين اسم موسوم گشته و ايضا خشك گشتن عاشق وجهيست وجيه در تسميهء آن بدان چه از خواص عشقه است بر هر شجر كه پيچد ويرا خشك سازد هذا ما فى كتب الطبية و از كتب لغة بودن اين لفظ بمعنى از حدود گشتن نيز مفهوم مىشود و از آنكه عاشق از حدود اختيار خود گذشته باشد مىتواند كه اين وجهى از وجوه تسميه بود و بالجمله عشق على ما ذكره الاطبا مرضيست وسواسى كه انسان خود بر خود مىكشد يعنى بر استحسان بعضى صور و شمائل برابرست كه فى نفسه باشد يا نه فكر بسيار كند و خود را بر ديدن وى مائل سازد و باشد كه ازدياد شهوة موجب كثرة فكر مجامعت و ديدن صاحب جمال گردد و بهر كيف دوام فكر باحتراق خون و سوداويهء وى انجامد لهذا اين مرض بعد استحكام بماليخوليا ماند زيرا كه لزوم غم و حسب وحدة و سكوة و قلت مباشرت اعمال بالاخره بعاشق رو نمايد و سرنگون ماندن و هرچه شنود يا ببيند فراموش كردن و چشمها غائر و دائم الحركة و در غير وقت گريه خشك بودن و چنان نمودن كه گويا از غايت حب بسوى چيزى لذيذ مىنگرد و از صحبت مردم متنفر شدن و اختلاف نبض و نفس صعدا خاصهء هنگام ديدن محبوب « 1 » عشق عاشقى را كه حسب ظاهر بحمى و اسهال مبتلا بود تشخيص نموده و مولوى معنوى عليه الرحمه نيز در ابتداء مثنوى در قصهء زرگر سمرقندى و كنيز پادشاه اشارتى بدان فرموده از لوازم اين مرض ست و عمده‌ترين امارات عشق صفرة رنگ و برودة نفس و كثرة بكىست فرد
عاشقان را سه نشانست اى پسر * رنگ زرد و آه سرد و چشم تر
آنچه كه ذكر يافت در مادهء عشق باطل مجازيست و الا نه عشق حقيقى آنست كه خدمت مولوى عليه الرحمة دربارهء آن مىفرمايد مثنوى
شاد باد اى عشق خوش‌سوداى ما * وى طبيب جمله علتهاى ما اى دواى نخوت و ناموس ما * وى تو افلاطون و جالينوس ما من چه گويم عشق را شرح و بيان * چون بعشق آيم خجل مانم از ان هرچه گويم عشق از ان برتر بود * عشق امير المؤمنين حيدر بود
و مولانا سلمان ساؤچى و شيخ مغربى قدّس سر هماذات احدين مطلقه را بعشق تعبير فرموده‌اند قالا روح اللّه روحيهما قطعه
عشق گر زيبا بود معشوق گو زيبا مباش * عشق را با صورت زيبا و نازيبا چكار تا نه‌پندارد كه سلمان را نظر بر شاهدست * مست جام عشق را با شاهد رعنا چكار
قطعه
عشق پيش از جهان كن فيكون * در سراى منزه از چه و چون بود آزاد از حدوث و قدم * بود مستغنى از ظهور بطون
للّه درّ قائل فرد
روح پدرم شاد كه مىگفت باستاد * كين طفل مرا عشق
هامش
( 1 ) يا شنيدن نام آن چنانچه شيخ الرئيس از تغير نبض در حين استماع نام محبوب