فصل دهم در سين مهمله با لام
مشتمل بر نه مرض
سلاس
بضم اول و فتح ثانى و الف و سين مهمله دوم غشىست و صاحبش را مسلوس گويند يقال رجل مسلوس اى مغشى عليه
سلاق
بضم اول و فتح ثانى و الف و قاف على ما اشتهر فى عرف الاطبا غلظة و سطبرى بلكه خاصهء كنارهاى ويست كه از مادهء غليظه رويهء اكاله بورقيه دست دهد لهذا خارش پلك و حمرت آن كذلك از لوازم ويست و چون مزمن شود و در علاج مهلتى رود بسقوط مژه و تقرح كنارهاى پلك كه بتازى اشفاء الاجفان و منابت الاهداب گويند گرايد و رفتهرفته فساد آن به چشم سرايت نمايد و حدوث اين علت در اكثر امر عقب رمد كه بتدبير آن نكوشيده باشند صورت بندد هذا اكنون بايد دانست كه در كتب لغت سلاق بمعنى بثره بيخ زبان و جوشش دهان و بن دندان نيز آمده و گفتهاند كه وى تقشر اصول اسنان يا جلد زبانست و اللّه اعلم
سلال
بضم اول و فتح ثانى و الف و لام دوم لغتى در سلست
سلّ
بكسر اول و شد ثانى در لغت بمعنى هزال و لاغرى آمده و جمهور اطبا ويرا بقرحه ريه تعبير كردهاند و از آنكه هزال بدن لازمهء اين مرضست باسم لازم موسوم شده و على ما يفهم من بعض كتب ويرا هلاس نيز گويند و بعضى هلاس را به معنى هزال نوشتهاند پس وجه تسميهء آن بر سل و هلاس متحد باشد فافهم و قرشى عليه الرحمه نظر بر لزوم حمى هاديه دقيه در بعض مصنفات خود ويرا از امراض مركبهء شمرده گفته كه سل قرحه شش بادقست و در شرح فصول نوشته كه لفظ مذكور بطريق اشتراك لفظى بر تب دق و دق الشيخوخت و قرحه شش اطلاق مىيابد و صاحب كامل مىنويسد كه وى قرحهءايست كه در شش يا در سينه بهم رسد و عامهء اطبا اطلاق اين لفظ بر مده كه در سينه و شش مجتمع شود مىكند و كسانى باشند كه پيوستهء رطوبات لزجه مانا بمده از دماغ ايشان بجانب ريه آيد و بنا بر لزوم سرفه متواتر و ضيق النفس و ضعف قوت و لاغرى بدن حال اينان به حال مسلولان ماند و حالت موصوفه اگرچه فى الحقيقت ربوست اما مجازا ويرا سل و صاحبش را مسلول گويند و فرق در رطوبات موسومه و مده آنست كه مده بوى بد دهد خاصه اگر بسوزند و در يك ساعت كم و زياد در آب تهنشين شود و گاهى خون و احيانا خشكريشه و حلقهاى قصبه و تارهاى رگها همراه وى برآيد و خالى از استداره نباشد و پوشيده نماند كه على ما مر آنفا لزوم تب نرم و حمرت وجنه و گاهگاه عرق آمدن و در انتها مو ريختن و ناخنها بازگرديدن و در بعضى اشخاص پايها و آماسيدن و ديگر آنچه در دق ذكر يافت پيدا بودن از امارات سلست و بسا باشد كه در آخر سل خون صاف صرف با سرفه برآيد و بر تقدير تدارك آن باحتباس دم در شش و بر تقدير عدم التفات بدان بجروح آن كار بيمار به هلاكت انجامد و گاه باشد كه خلط غليظتر گردد و از خارج شدن بازايستد