و جراحت ريّه و حوالى آن در مواضع خود در اين رساله مرقومست و تقدم سبب و آفت عضو مشارك دليل سوم و چهارمست و خوفا عن الاطناب از ذكر اسباب جزئيه و نشانهاى وى اعراض نموده شد
سعف
بسين و عين مهملتين و فا آنست كه بسببى از اسباب حول اظفار بتفرق گرايد
سعفه
بفتح اول و سكون ثانى و فتح فاء و هاء موقوفه عبارت از ان قروحست كه در سر در وى پديد آيد و گاه باشد كه در جميع بدن عند مسامات شعور ظهور نمايد و از خواص ويست كه در شروع تكوّن بثور مستحكم متفرق بمنصهء ظهور رسد و بعده سرخ « 1 » بقروح ذى خشكريشه شود و بسعفه مسمى گردد و پوشيده نماند كه سعفه باعتبار خصوصيت آثار به دو نوع متنوع مىشود يكى آنكه تر باشد و صديد ورزد و آب از ان بتر آيد و آن را سعفه رطبه و شرتيح نامند و اين نوع اكثر در كودكان ظهور نمايد و سبب او فضلات عفنه و رطوبات فاسده است دوم آنكه از وى هيچ نيالايد و خشك شبيه بشوره باشد و پوستهاى سفيد از ان جدا شود و آن را سعفه يابس خوانند و سبب او خلط سوداوىست كه به رطوبت شور آميخته به جلد مندفع شود هذا اكنون بايد دانست كه سعفه رطبه از جهت امارات خاصهء خود باصناف چند كه اكثرى از ان بعرف اطبا باسم خاص موسوم شده چون شهدى و رؤس الابره و عجر و تينى و سعفه حمرا و قسمى از ان نام خاص ندارد بظهور مىپيوندد و فرق فيما بينهم بتفصيل تمام در كتب طبيه مذكورست و درين رساله نيز به قدر كفايه در مواضع آنها مسطور و سعفه حمرا آنست كه چون سر بتراشند پوست سر سرخ شود و سرخى او اندكى بسياهى زند و ملمس درد كند و فاضل الاطبا جالينوس گويد كه چون اين نوع متقرح شود بنا بر غلظت ماده و فساد آن علاج نپذيرد و قسمى كه نام ندارد آنست كه سرخ و مشابه به بثور خورد باشد و شكلا به سر پستان ماند و از وى رطوبتى شبيه بمائة خون بيالايد و تسميهء اين هر دو علت باعتبار معنى لغويست
فصل هفتم در سين مهمله با غين معجمه
و فيه مرض واحد
سغب
بفتح اول و ثانى و موحده جوع مفرطست بهر سبب كه باشد و يساعده اللغت
فصل هشتم در سين مهمله با قاف
مشتمل بر پنج مرض
سقوط اللهات
پوشيده نماند كه سقوط بضم اول و ثانى و طاء مهمله بمعنى افتادنست و لهات بضم اوّل و فتح ها و فوقانى بتازى ملاذه را گويند و سقوط اللهات عبارت از استرخاء ملاذه است دوى آنست كه ملاذه دراز شود و بىشائبه ورم باسفل فروافتد و بيمار چنان احساس كند كه چيزى در حلق او معلقست و چون دهن بكشايد و زبان بيرون آرد درازى وى به ديگران محسوس شود و گاه باشد كه استرخا بافراط گرايد و تا ملاذه را بانگشت برندارند لقمه فرونتواند برد و بالجمله حدوث اين علت تارة از سوء مزاج حار دموى و اخرى از سوء مزاج بارد بلغمى صورت بندد و بر اول حمرت و حرارت زبان و گام
هامش
( 1 ) مستقرح