تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فصول الأعراض ( شرح حدود الأمراض ) — صفحة 187

مساهمون:

ص١٨٧
به نبض صاحب ورم غشاء صلب لينة ويست و درد در اورام اغشيه خاصه در ورم غشاء لين بغايت صعب بود و هرگاه ورم اغشيه و جرم دماغ مشتمل شود صاحب آن بىريب و گمان رخت اقامت بدار القرار كشد الا من شاء محيى العظام و هى رميم و در آماس طرف مقدم بيمار چشم كشاده دارد و دست پيش چشم همى جنباند گويا كه مگس مىراند و جامه و ديوار از دست بمالد و در ورم ميانگى سر عليل ياوه‌گو و پرگو بود و احيانا بىاراده اندك‌اندك بول جدا شود و تميز باطل گردد و در آماس جانب موخر هرچه بگويد فراموش كند چنانچه گاهى مبوله طلب دارد چون پيش آيد فراموش نمايد و بر تقدير عموم آفت در اول امر اجتماع امارات مذكوره بمنصهء ظهور رسد و بالجملهء تحلل افعال دماغى خاصهء فعلى كه به قوت مودعه در محل آفت تعلق دارد لازمهء اين مرض‌ست و كل ذلك لا يخفى على من له ادنى مسكه فائده ورم گوهر دماغ را كه از مادهء خون خالص متعفن بود و هو الاكثر يا غير متعفن فلغمونى گويند و آماس موضع مذكور را كه از صفراء صرف يا خون صفراوى حادث شود حمره نامند و اگر از خون غليظ تجويف شرائين دماغ بتورم گرايد غانفرايا و شقاقلوس خوانند هذا ما ذهب اليه السمرقندى و صريح قول شيخ دال بر انست كه وى عبارت از ورم نفس دماغ‌ست و هريكى ازينها در اين رساله بعون اللّه تعالى و حسن توفيقه در جايگاه خود مذكور خواهد شد و مر الاشارة الى البعض هذا اكنون بايد دانست كه سرسام بر دو قسم‌ست حقيقى و غير حقيقى حقيقى آنست كه با ورم باشد و غير حقيقى عبارت از اختلاط عقل‌ست كه بىشائبه آماس بسبب صعود ابخره و ادخنه بدماغ دست دهد چنانچه در حميات حاده و اوجاع صعبه بظهور مىپيوندد هذا ما اختاره صاحب المختار و صاحب الكامل و جمهور المتاخرين صريحا و قال به الشيخ ايضا ايماء لكن صراحة از قانون چنان مستفاد مىشود كه سرسام حقيقى بر ورم گرم حجاب دماغ خاصهء اطلاق مىيابد و اختلاط عقل را كه ثابت بود عام‌ست كه در موضعى از مواضع سر آماس باشد يا نه نباشد مجازا سرسام گويند و بدانكه لفظ سرسام على ما قاله الطبرى فارسى ست و معنى وى مرض سرست چه سام عند اهل فارس بمعنى مرض آمده و شيخ الرئيس ويرا بورم تفسير كرده و گفته كه سام در فرس قديم بمعنى آماس‌ست و جمهور بر انند كه لفظ مسطور مركب از كلمهء فارسى و يونانىست چه در فارسى راس‌ست و سام در يونانى ورم و اللّه اعلم و پوشيده نماند كه مرض موسوم حسب مادهء مولده خود به چهار قسم منقسم مىشود دموى و صفراوى و بلغمى و سوداوى دموى را قرانيطس و صفراوى را قرانيطس خالص و بلغمى را ليثرغس گويند و سوداوى نام خاص ندارد و وجه تسميه هريكى ازينها در جايگاه خود ان شاء اللّه تعالى مذكور خواهد شد و لزوم تپ و ثقل سر