كه در طبقات رحم محتبس شده باشد و اشمال رحم اتفاقا فقط بر آب زن صورت بندد و تقدم ورم و سوء مزاج حار رحم و انتفاخ بشره و عدم علامات مذكوره با وجود حالت مسطوره بر تعين سبب دلالت كند فائده گاه باشد كه درين علة در وى مثل درد زائيدن رو نمايد پس از ان ريح غليظ بدر آيد يا هيچ نيايد و باشد كه ماده آن بنا بر عمل حرارت اكتساب قطعه لحميه مىكند و احيانا به صورتى از صور حيوانى تامة كانت او ناقصة متصور و مستعد قبول نفس حيوانى گردد و از مبداء فياض كه منزه از بخلست نفسى كه آن مستعد وى باشد فائض شود و ازينجاست كه ماده رحى تارة قطعهء لحميه شده يا رطوبة غليظه برآيد و اخرى به صورت حيوان كامل الخلقت يا ناقص الشكل ظهور نمايد چنانچه تولد سنگ پشت و مرغ و مار و امثال ذلك بمشاهده اكثرى از اهالى و اوانى درآمده و در عهد اين عاصى بانواع المعاصى زن مطربى در دار الامن بلم گده صانها اللّه تعالى عن الآفات فرزندى به شكل خنزير زائيد و آنى چند بسراى فانى سكونت ورزيده رخت اقامة بدار القرار كشيد و راقم اگرچه در آن وقت در انجا موجود بود لكن خوفا عن آيات اللّه تعالى براى العين مشاهده ننمود و تولد انسان ناقص الخلقه نيز ممكن بلكه واقعست لهذا صاحب الشرع سيد الانام عليه و آله الصّلوة و السّلام به حد زدن را بىمشاهده شواهد امر نفرموده
رجراج
بفتح اول و سكون ثانى و فتح راء مهمله و الف و جيم اضطرابست
رجفه
بفتح اول و سكون ثانى و فتح فا و هاء موقوفه در اصطلاح اطبا بطريق اشتراك لفظى بر نافض و رعشه و حركت مطلق اطلاق مىيابد و تسميه اين هر دو علت بمساعدت و مناسبة لغة اينست چه رجراج در اصل بمعنى لرزان و رجفه بمعنى جنبيدن زمينست
فصل پنجم در راء مهمله با دال مهمله
و فيه مرض واحد
رداع
بفتح اول و ثانى و الف و عين مهمله لغت و اصطلاحا درد اعضاست
فصل ششم در راء مهمله با ضاد معجمه
و در وى يك مرضست
رضّ
بفتح راء مهمله و شد ضاد معجمه در اصل بمعنى كوفتن و ريزه كردن آمده و در اصطلاح اطبا على ما هو راى الجمهور عبارت از تدقق مطلق اعضا و تفرق اتصال غضروفى على الاطلاقست و باطلاق ديگر نيز اشارتى در باب فوقانى رفته فتذكر امّا اطلاق كسر بر تفرق غضروفى على ما مر فى باب الالف و الفوقانى حقيقى نيست بلكه نازل كردن غضاريف بمنزلهء عظامست چه كسر فى الحقيقة شكستن استخوان را گويند فيفسر رض الانف بكسر غضروفه لا يخلو عن المسامحة فتامل
فصل هفتم در راء مهمله با عين مهمله
مشتمل بر شش مرض
رعاف
بضم اول و فتح ثانى و الف و فا خارج شدن خون از بينىست و حدوث وى تارة از دفع طبيعة