در راء مهمله با الف مشتمل بر سه مرض
رؤس الابر
پوشيده نماند كه رؤس بضم راء مهمله و همزه و سكون واو و سين مهمله جمع راس بمعنى سرست و ابر بكسر همزه و سكون موحده و راء مهمله على ما مر فى اثناء ذكر الابريه بتازى سوزنست و رؤس الابر قسميست از سعفه كه در بن مويهاى سر سوراخها باريكتر پديد آيد و رطوبتى كه به آب گوشت ماند از ان بيالايد و تورم مسام و برخواستن مويهاى آن مقام لازمهء ويست و از آنكه شعور در مرض مزبور بنا بر شدت درشتى مانا به سوزن مىشود و بدين اسم موسوم شده و ذكر اسباب مولدهء آن در باب سين مهمله در اثناء ذكر سعفه بعون اللّه تعالى و حسن توفيقه بيايد فانتظر
راس النملى و راس الذبابى
بايد دانست كه چون مور سرخ بزرگ شود و از ان رو ويرا مشابهتى بسر مور يا سر مگس بهم رسد على حسب التشبيه باسمين موسومين موسوم گردد و پوشيده نماند كه لفظين مذكورين بقطع سر كلمه و حذف لفظ راس اعنى ذبابى و نملى نيز اشتهار دارند كما مر و سيجئ ان شاء اللّه تعالى
فصل دوم در راء مهمله يا موحده
مشتمل بر دو مرض
ربع
بكسر اول و سكون ثانى و عين مهمله حمى سوداويست كه سر هر چهار روز نوبت كند يعنى يك روز بيايد و دو روز نيايد و در اثناء حميات بتفصيل ذكر يافته فتذكر
ربو
بفتح اول و سكون ثانى و واو على ما قال السمرقندى علتيست كه خاصهء در شش حادث شود و صاحبش را از نفس متواتر چاره نبود و آسوده دم زدن نتواند و بالجمله به زودى علت مسطوره مرادف بهتر و مساوى ضيق النفسست و بعضى فيما بينهما بلكه فيما بينهم على ما مر فى البهر فرق مىكنند و علت مولده اين علت گاهى خلط غليظ باشد كه از سر ريزد يا در جايگاه علة متولد گردد و گاهى رياح و ابخره غليظه كثيره و بخار دخانى و مزاحمت معده بنا بر امتلا بتوسط حجاب و ثقل سينه بسلامتى دماغ يا آفت وى و خفت آن بعدم امارات سودا يا وجود آنها و زوال علت هنگام انحداء غذا بر تعين آن دلالت كند و گاه باشد كه مواد كبد و معده باحتراق گرايد و صعود ابخرهء دخانيه از ان بقلب و ريه احداث اين مرض نمايد ف ماده علّت مسطوره گاهى بنا بر كثرت خود بخناق و بواسطهء تفريح ريه بسل انجامد و گاهى بسبب غلبهء طبيعت بنفث و متدارك رو بخروج آرد و باشد كه از مسلك آورده بكبد درآيد و از انجا بكليه و مثانه يا بفضاء امعا شده از ممر بول يا مخرج براز برايد
فصل سوم در راء مهمله با فوقانى
و فيه مرض واحد
رتق
بفتح اول و سكون ثانى و قاف علتىست نسائى كه بادى درامدن قضيب در فرج ممكن نباشد و سبب وى چيزى باشد زائد كه بر فم فرج ظاهر شود و آن از قسم عضله باشد يا غشاء صفاقى صلب كه باقتصاص بكارت منخرق نشود و گاه باشد كه قرحهء موضع مذكور باندمال گرايد و از ان رو گوشت فزونى در ان جايگاه برايد و باشد كه در اصل خلقت منفذ پيدا نباشد و هر چونكه