تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فصول الأعراض ( شرح حدود الأمراض ) — صفحة 147

مساهمون:

ص١٤٧
و مره بلغم شور و اخرى صفراء كه ذى حدت باشد مىباشد و حمرت موضع و ديگر علامات غلبه دوم بر اول و مزاج سوداوى و تقدم استعمال مولدات سودا و كمودت و قحل موضع و شدت يبوست آن بر ثانى و بياض موضع و لينت آن و تقدم استكثار اشياء بارد رطب و چيزهاى تيز و شور و ابازير حاره و ما يناسبها بر ثالث و صفره و نحافت بدن و گشتن جلد عضو ماؤف مانا به جلد ظاهرى كه بالها را و كنديده باشند و تقدم تدابير صفراافزا بر رابع گواهى دهد

داء الحيّه

مخفى نماند كه حيّه بشد تحتانى به زبان تازى مارست و در ماهيّت و الحيه نيز اطبا اختلاف دارند عند البعض عبارت از تساقط شعر راس بسبب مواد سوداويه محترقه يا بلغم مالح‌ست و نزد سمرقندى بعينه ما مر در داءالثعلبست مگر آنكه مادهء اين نسبت بمادهء آن كثير الرداءة و الخباثة باشد لهذا داء الحيّه على خلاف سنه داء الثعلب بانسلاخ جلد رقيق كه مشابهه يبوست مار باشد مىانجامد و بسيار عسير العلاج بود و داء الثعلب اگرچه در بعضى احيان بتفرق جلد پردازد اما هيچ‌گاه انسلاخ در ان راه نيابد و هر چون‌كه باشد نسبت بداء الحيّه سهل العلاج بود و كلاهما گاهى مستدير الهيئة باشند و گاهى باشكال ديگر و تسميه مرضين موصوفين باسمين موسومين بنا بر كثرت عروض اينها بحيوانين مذكورين‌ست و بعضى داء الثعلب را تشبيها للعضو الماؤف بمزرعى كه در ان ثعلب على ما هو عادتها مراغه نمايد و زراعت آن را فاسد سازد بدين اسم موسوم ساخته‌اند و داء الحيّه را تشبيها له من حيث الشكل بمارچه ايشان داء الحيّه را بذهاب موها طولا بالتواء تعاريج و بالجمله بر هيئت حيّه مخصوص داشته‌اند و ؟ ؟ ؟ ورم اذهاب شعور بر شكل مسطور تسطير نموده‌اند كه صعود ابخره حاده مفسده در اين علت در عرقى از عروق بدن باشد پس ترشح آنها بر اصول شعور كه محاذى رگ مذكور باشند مودى بر تمرط كذاى گردد هذا

داء الفيل

پوشيده نماند كه فيل بالكسر از پيل‌ست و داء الفيل على ما قال القرشى آنست كه ساق و قدم از غايت غلظت و نهايت عظم بپاى فيل ماند و بعضى ويرا مخصوص بزيادتى قدم دانسته‌اند و بالجمله ماده اين مرض هم در عروق و هم بائين عضلات در غشيه ساق و كف پا مىباشد لهذا اخمص قدم و ران ممتلى گشته باستواء مىگرايد و علت مولده اين علت تارة خون بود محترق باشد يا غليظ و اخرى بلغم لزج و اول از صلابت ورم و حرارت ملمس و رنگ موضع در ابتداء سرخ نمودن و بالآخرة بكبودى و سبزى ميل فرمودن و احيانا شقاق خفيف در ان پديد آمدن و گاهى بر سبيل ندرت متقرح گرديدن و حس عضو باطل گشتن هويداست و كل ذلك لحدّة امادة و خباثتها و ثانى از لينه آماس و برودت ملمس و غلظت پا و عدم حمرت و فقدان